رفتم همهٔ جنگلو نفس کشیدم تو وجودم، همهٔ قاصدک هارو، همهٔ پرندهها رو، همهٔ حلزون هارو، تک تک شاخههای نو جوونه زده رو، همهٔ ابرهای سفید قلمبه رو، تمام آسمان رو تا انتهاش، همهٔ دشتهای سبز رو با گلهای زردشون، حشرههای عجیب غریب و رنگ و وارنگ رو، تمام دریاچه رو با قایقهای بادبونی سفیدش...
هی نفس کشیدم، هی نفس کشیدم، کردم تو وجودم، خودمو سفت گرفتم که یه وقت از توم نیان بیرون. چقدر کم داشتمشون، چقدر دیر بهشون رسیدم. یعنی ۳۰ سال حتا یه حلزون روی انگشتم راه نرفته بود، ۳۰ سال مارمولک سیاه با خالهای نارنجی پر رنگ ندیده بودم، ۳۰ سال این همه افق ندیده بودم، یعنی من ۳۰ سال نفس نکشیده بودم...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر