دوشنبه، شهریور ۲۱، ۱۳۹۰
تشک بادی جدید
خداحافظی
این روزها دارم خداحافظی میکنم، یه خداحافظی بی صدا و آروم.
خداحافظی از قسمتی از خودم که توی ۳ ساله گذشته بودم، از خونهای که تمامِ ۳ سالِ گذشته رو توش زندگی کردم،
یعنی تقریبا تمامِ روزهای مهاجرتم رو. خونهای که توش گریه کردم،
خندیدم، دعوا کردم، فحش دادم، فحش شنیدم، فریاد کشیدم، احساسِ
تنهایی کردم، احساسِ آرامش کردم، دوست داشتم و متنفر شدم، دوست داشته
شدم، بهم بی اعتنایی شده، افسردگی گرفتم، خیلی چیزا یاد گرفتم، قوی تر شدم. هر روز یه سری از وسایل
رو میذارم تو جعبه. هر روز میز و کمد و قفسهها خالی تر میشن، لبخند
میزنم، به فکر فرو میرم، دردم میآید. یه جورِ خوشحالِ ناراحتیم. فکر میکنم قوی تر شدم، اما
احساسِ بچهای رو دارم که تازه روی پاهاش ایستاده و گه گاهی، لق لق
میزنه.
بوی مدرسه
من عاشقِ هوای آخرِ شهریور، اولِ مهرم. یعنی هوای سپتامبر. یه
حال و هوا و بوی خوبی داره، یه بویی شبیه بوی مدرسه. بوی صبحهای زودی که
باید جلوی درِ خونه منتظرِ سرویس مدرسه وایمیستادیم.
جمعه، شهریور ۱۸، ۱۳۹۰
بزن به چاک!
خانومِ خونه اعصاب نداره. وای به حالِ این که بچه هم رو اعصابش راه بره. بعد به بچه میگه بزن به چاک! من تا حالا ندیده بودم یکی به بچه ش بگه بزن به چاک! اونم یه خانومِ تحصیل کرده نیمه خارجی. واقعا این بچه اعصاب خورد میکنه. به طرزِ عجیبی وابسته و تنبله. یعنی امکان نداره تنهایی بازی کنه، امکان نداره دستشو دراز کنه، یه
چیزی رو برداره، فقط جیغِ بنفش میکشه و الکی گریه میکنه. یا باید
بغلش کرد، یا باید گذشتش توی کالسکه. اگر هم بغلش کنی، اجازه نداری از
دستهات استفاده کنی، مثلا یه چیزی بخوری، یه چیزی بشوری یا براش غذا
آماده کنی، اگر نه عربده میکشه. یعنی جیغهایی میکشه که آدم سرسام
میگیره. وقتی میذارمش توی کالسکه و یه شیشه شیر میدم دستش، ساکت
میشه. بعد میتونم ۳ ساعت راهش ببرم، بدونِ این که غر بزنه. یعنی دیگه انقدر توی این محوطه جلوی خونشون راه بردمش که دیگه حالم به هم خورد. توی کالسکه هم تا وقتی میمونه که منو نبینه، یعنی انگار یادش
میره که کی داره کالسکه ش رو هل میده و سرگرمِ تماشای محیط میشه
اما اگر برم جلوی چشمش، میخواد بیاد بغلم، اگر بغلش نکنم جیغ میکشه و گوله گوله اشک میریزه. اگر بذارمش روی جالبترین اسباب بازی دنیا، فقط اشک
میریزه و میخواد بیاد بغلم. من تمامِ تلاشم رو میکنم که بغلش نکنم، تا بفهمه که نمیتونه تمام وقت توی بغل باشه. اینو بالاخره باید یاد بگیره. دفعه پیش توی کالسکه خوابوندمش، ۴۵ دقیقه
خوابید، تا بیدار شد، رفتم پشتِ کالسکه ش قایم شدم که منو نبینه. یه نیم
ساعتی براش حبابِ بصابون درست میکردم و فوت میکردم تا این که چشمش
افتاد به مستخدمی که داشت خونشون رو تمیز میکرد، گریه میکرد که بره
بغلِ خانومه. یعنی اصلا براش مهم نیست که بغلِ کی بره، فقط میخواد عینِ
کوالا به یکی بچسبه، یه جور وابستگی بدنی بیمارگونه. دیروز ۸ ساعت و نیم پیشش بودم! یعنی وقتی مادرش گفت از ۸ صبح تا ۴:۳۰
بعدازظهر بیا، میخواستم سرمو بکوبم به دیوار! فکر کردم من که نمیتونم ۸
ساعت و نیم بچه رو بغل کنم، میمیرم! یه کمی گذاشتم گریه کنه، بعد از مادرش اجازه گرفتم و ۳-۴ ساعت بردمش
توی خیابون و مرکز خرید گردوندمش. اونم فقط نگاه کرد. احساس میکنم خیلی
تنبله. بعد که آوردمش خونه، گذاشتمش توی صندلی غذاش و تا غر میزد، قبل
از این که بزنه زیرِ گریه، سرشو گرم میکردم، یه چیزی میذاشتم دهنش،
شعر میخوندم، دست میزدم، کتاب میخوندم، اسباب بازی میآوردم، توجهش
به هر اسباب بازی کمتر از یک دقیقه ست. بعد میندازه اونور و غر میزن و
آماده میشه که بزنه زیرِ گریه، پدرم در اومد اما دو ساعت تونستم تو صندلی نگهش دارم. بهتر از اون که فکر
میکردم تونستم این ۸ ساعت و نیم رو تحمل کنم و کمتر از روزهای دیگه
سرسام گرفتم. یواش یواش قِلِقِش داره مییاد دستم.
با این که دیشب ۹:۳۰ خوابیدم، امروز خیلی خسته بودم. ساعتِ ۱۱ رفتم سرِ کارِ در به دری تا ۷:۳۰ شب. الان حدودِ ۹ شبه اما یواش یواش می خوام برم بخوابم که خیلی خوابم مییاد. فردا هم با این که شنبه است، صبحِ زود باید برم بیبی سیتری.
با این که دیشب ۹:۳۰ خوابیدم، امروز خیلی خسته بودم. ساعتِ ۱۱ رفتم سرِ کارِ در به دری تا ۷:۳۰ شب. الان حدودِ ۹ شبه اما یواش یواش می خوام برم بخوابم که خیلی خوابم مییاد. فردا هم با این که شنبه است، صبحِ زود باید برم بیبی سیتری.
گوشواره صدفی
توی روزهایی که باد مییاد، هیچی بهتر از پوشیدنِ گوشواره صدفی نیست. چون صدای دریا رو هرچقدر هم که دور باشه، میتونی بشنوی.
پایانِ کارِ در به دری
چهارشنبه آخرین روزِ دوره کارِ در به دری بود. دیگه جون برامون نمونده بود. اولِ کار که وَن رو خالی کردیم و همه چیز رو برپا کردیم. آخر کار دوباره وَن رو پر کردیم و سه نفر با وَن رفتن و ما ۸ نفری، از این ورِ شهر راه افتادیم رفتیم اونورِ شهر که وَن رو توی دو تا انبار خالی کنیم. ساعتِ ۸:۳۰ شب کارمون تموم شد و رفتیم که دسته جمعی شام بخوریم و خانومِ رئیس برای تشکر از ما، هممون رو شام مهمون کنه. خیلی خسته بودم. وقتی برگشتم از پا درد و زانو درد و خستگی خوابم نمیبرد. فردا صبحش ساعتِ ۸ باید میرفتم سرِ یه کارِ دیگه. قرار بود بچه هارو ببریم موزه موسیقی که خیلی هم خوب بود. یه سری از بچهها نیومده بودن، برای همین ما سه تا مربی بودیم با ۵ تا بچه! برای ناهار چیزی بهمون ندادن اما مادرِ یکی از بچهها که هندیه، یه ظرفِ پر، غذای هندی خوشمزه و خوشبو برامون آورد که خیلی هم تند بود. دوباره فرداش، یعنی جمعه ۷ صبح، باید سرِ کار میبودم. پیشِ یه شرکتِ پرووایدرِ تلفنِ همراه که به غیر از این که به کارکنانش حقوق میده، بچههاشون رو هم هفته اول و آخرِ تعطیلات نگه میداره. یه اتاقِ کنفرانس بزرگ داشتن که این یه هفته گذاشته بودن برای بچه ها. تو قسمتِ ورودی اتاقِ کنفرانس، برای بچهها صبحونه فراوون بود با یه عالم شیر کاکائو و آب پرتغال. خیلی خوب بود، از محیط و امکاناتش خوشم اومد. بچهها تقریبا هر کاری که دوست داشتن میتونستن بکنن، از طرفِ شرکتی که مارو فرستاده بودن، کلی اسباب بازی و وسایلِ کاردستی بود. ۳ ساعت هم بچه هارو بردیم یه پارکِ خیلی باحالِ همون نزدیک. بعد بهمون ناهار دادن، یعنی ما رفتین تو رستورانِ کارکنان. من انقدر خسته و گرسنه بودم که نمیدونستم دارم غذا رو میکنم توی چشمم یا تو دهنم! بعد از ناهار هم پودینگ و پای سیب آوردن برامون. تا ساعت ۴ کار کردم و خسته و آویزون رفتم خونه که بخوابم. امروز دوباره یک بار و برای آخرین بار، کارِ در به دری داریم. بعد دیگه دوره کار با بچهها فعلا برای من تعطیل میشه و فقط میمونه بیبی سیتری. حالا باید به اسباب کشیِ هفته دیگه فکر کنم و کارتنهایی که باید ببندم.
پنجشنبه، شهریور ۱۰، ۱۳۹۰
بچه هام
الان دارم یه کدوی نارنگی رو به سختی پوست میکنم برای یه سوپِ خوشمزه. روزی مییاد جلوی نظرم که هالویینه و من به همین سختی دارم توی یه کدوی نارنگی رو خالی میکنم. بچه هام دارن از خوشحالی بالا پایین میپرن. منتظرن من هرچی زودتر چشم و دهنِ کدو رو تموم کنم و توش شمع بذارم، تا اونا بتونن ببرن بذارنش جلوی در خونه و چند روزی برای شادیهاشون یه بهانه تازه پیدا کنن.
اشتراک در:
پستها (Atom)
