دارم ۵ روز با دَر به دَرا میرم شهرستان :)
یکشنبه، مهر ۰۳، ۱۳۹۰
دوشنبه، شهریور ۲۸، ۱۳۹۰
خونه جدید
جمعه و شنبه اسباب کشی کردم. خیلی خیلی پدرم دراومد. روز اول دوستم کمکم کرد که وسایلم رو از خونه قبلیم بیارم، روزِ دوم شوهرِ خواهرم کمکم کرد که وسایلم رو از خوابگاه بیارم. خونه جدیدم یه ساختمونِ قدیمیه که طبقه دومه، بدونِ آسانسور. هر دفعه این پله هارو ۲۰ دفعه رفتیم بالا، اومدیم پایین. شنبه، تمامِ روز به طرزِ وحشتناکی سردرد و حالِ تهوع داشتم و دو تا مسکن خوردم. عصری هم باید میرفتم بیبی سیتری از ۷:۳۰ تا ۱۲:۳۰ شب.
دیروز از صبح افتادم به جم و جور کردن و جا به جا کردن. خانومِ خونه مهربونه و با این که اینجا بزرگ شده و فقط پدرش ایرانیه، اما خونش خیلی ایرانیه، وقتی کشوهای آشپزخونه رو باز میکردم، انگار دارم کشوهای آشپزخونه پدرمادرم رو باز میکنم. خانومِ خونه فقط هفتهای یکی دوبار مییاد اینجا و من بقیه روزها تنهام.عصری اون دوستم که با شوهرش دفعه قبل تو اسباب کشی کمکم کرده بودن، اومد و یه چیی پیشِ من خورد و رفت. یعنی اولین مهمونم اومد.
خانومِ خونه دیشب اومد و با هم یک سری وسایل رو جا به جا کردیم. دیشب شبِ دومی بود که اینجا خوابیدم، شبِ اول خیلی خوب بود اما دیشب اصلا خوب نخوابیدم، تمامِ بدنم از خستگی به شدت درد میکرد و حالت تب و لرز داشتم، تب نداشتم، فقط میلرزیدم، درد داشتم و خوابم نمیبرد. یه نیم ساعتی میخوابیدم و دوباره بیدار میشدم. ساعت ۶ صبح دیدم دوباره سردرد دارم، پا شدم یه مسکن بخورم که مسکن چسبید به حلقم و یک دفعه بالا آوردم، سالهای سال بود که بالا نیاورده بودم، خیلی بالا آوردم و بعدش حالم خیلی بهتر شد. به نظرم سردیم کرده بود و قرص فقط باعث شد که اوضاع بدتر بشه. اما از اینها بگذریم فکر میکنم چیزی که بالا آوردم، گذشتههای سخت، بد و منفیای بود که دیشب راجع بهش با خانومِ خونه صحبت کردم. شاید خیلی از سختیها تموم شده و من آخرین تیکه هاش رو بالا آوردم، تا یه زندگی جدید رو شروع کنم.
گز
ایران که بودم، روزِ آخر اومدی دیدن. من رفته بودم قزل قلعه، از این
خیار شور کثیفهای دبهای بخرم. صبر کردی تا من بیام. کلاس داشتی، با
تاکسی اومدی، با آژانس رفتی، شاید یک ساعت هم نشد که با هم بودیم. برام گز
و سوهان آورد بودی. تو آسانسور گریه کردی وقتی میرفتی. چمدونم پُر
بود، اضافه بار داشتم، گز و سوهان رو نتونستم بیارم. مامانم بعد از عید
برام فرستاد، دلم نیومد بازشون کنم. دیروز که خونه جدیدم بودم، هیچی
نداشتم واسه صبحانه بخورم، شنبه نرسیده بودم با اون همه اسباب کشی و حالِ
خرابم، برم خرید. میدونی که اینجا همه مغازهها یکشنبهها تعطیله. یه چایی درست کردم، گز رو
باز کردم، خوشمزهترین گزی بود که به عمرم خورده بودم. خیلی بهم چسبید. یه
شیرینی خوبی داد به زندگیم، به خونه جدیدم، انگار که تو اومدی پیشم سرمو
گذشتم رو شونت. برای هر چیزی یه وقتی هست، شاید اون گز واستاده بود تا این
شیرینی رو دیروز به من بده.
جمعه، شهریور ۲۵، ۱۳۹۰
حال ندارم!
خسته ام، خوابم مییاد. دو ماه و نیمهٔ دارم شب و روز، گاهی دو نوبت کار میکنم. الانم اسباب کشی. دو سه روز فقط دارم کارتن میبندم. کمرم درد میکنه. باید برم سر کوچه، کارتن خالی بگیرم از سوپر مارکت، حالشو ندارم. دلم میخواد بخوابم. دلم میخواد برم سفر اما حالِ رزرو کردن ندارم، حالِ رفتن ندارم، حالِ گشتن ندارم!
دوشنبه، شهریور ۲۱، ۱۳۹۰
تشک بادی جدید
خداحافظی
این روزها دارم خداحافظی میکنم، یه خداحافظی بی صدا و آروم.
خداحافظی از قسمتی از خودم که توی ۳ ساله گذشته بودم، از خونهای که تمامِ ۳ سالِ گذشته رو توش زندگی کردم،
یعنی تقریبا تمامِ روزهای مهاجرتم رو. خونهای که توش گریه کردم،
خندیدم، دعوا کردم، فحش دادم، فحش شنیدم، فریاد کشیدم، احساسِ
تنهایی کردم، احساسِ آرامش کردم، دوست داشتم و متنفر شدم، دوست داشته
شدم، بهم بی اعتنایی شده، افسردگی گرفتم، خیلی چیزا یاد گرفتم، قوی تر شدم. هر روز یه سری از وسایل
رو میذارم تو جعبه. هر روز میز و کمد و قفسهها خالی تر میشن، لبخند
میزنم، به فکر فرو میرم، دردم میآید. یه جورِ خوشحالِ ناراحتیم. فکر میکنم قوی تر شدم، اما
احساسِ بچهای رو دارم که تازه روی پاهاش ایستاده و گه گاهی، لق لق
میزنه.
اشتراک در:
پستها (Atom)

