دیروز و امروز رفتم جنگل، کلی قارچ پیدا کردم. اینقدر ذوق کردم که خدا میدونه. تاحالا انقدر قارچهای مختلف تو یه جا ندیده بودم، قبلا فقط چهار پنج جور قارچ دیده بودم. دیروز توی جنگل مرطوب کلی عکس گرفتم و ذوق کردم. امروز هوا سرد شده بود. ۷ درجه بود. نم نم بارون میاومد. کلی از قارچها عکس گرفتم تا اینکه یک دفعه از خوشی مُردَم. قارچی که تمام زندگی منتظر دیدنش بودم پیداش شد. اونم نه فقط یک رنگ بلکه دو رنگ انقدر ازش عکس گرفتم و باهاش عکس گرفتم که انگار دارم با خانواده سلطنتی دیدار میکنم. بعدم انقدر نگاهش کردم و هی عاشقش شدم که دلم نمیخواست برم خونه. دلم میخواست چادر بزنم، کنارش تا صبح بمونم، هی نگاهش کنم تا هوا تاریک بشه، بعد برم تو چادرم با چراغ قوه کتاب بخونم و به صدای بارون که میخوره روی چادر گوش بدم. بعدش صبح که بیدار میشم، اولین چیزی که میبینم قارچ عزیزم باشه. آخ که دلم براش تنگه اینجا تو چهار دیواری...
دوشنبه، شهریور ۰۸، ۱۳۸۹
مُردَم از خوشی!
دیروز و امروز رفتم جنگل، کلی قارچ پیدا کردم. اینقدر ذوق کردم که خدا میدونه. تاحالا انقدر قارچهای مختلف تو یه جا ندیده بودم، قبلا فقط چهار پنج جور قارچ دیده بودم. دیروز توی جنگل مرطوب کلی عکس گرفتم و ذوق کردم. امروز هوا سرد شده بود. ۷ درجه بود. نم نم بارون میاومد. کلی از قارچها عکس گرفتم تا اینکه یک دفعه از خوشی مُردَم. قارچی که تمام زندگی منتظر دیدنش بودم پیداش شد. اونم نه فقط یک رنگ بلکه دو رنگ انقدر ازش عکس گرفتم و باهاش عکس گرفتم که انگار دارم با خانواده سلطنتی دیدار میکنم. بعدم انقدر نگاهش کردم و هی عاشقش شدم که دلم نمیخواست برم خونه. دلم میخواست چادر بزنم، کنارش تا صبح بمونم، هی نگاهش کنم تا هوا تاریک بشه، بعد برم تو چادرم با چراغ قوه کتاب بخونم و به صدای بارون که میخوره روی چادر گوش بدم. بعدش صبح که بیدار میشم، اولین چیزی که میبینم قارچ عزیزم باشه. آخ که دلم براش تنگه اینجا تو چهار دیواری...
برف
دیشب و پریشب خیلی سرد بود، یخ میزد آدم. دیروز فکر کردم، تابستونم دیگه تموم شد. امروز صبح که پا شدم، دیدم سر کوه برف نشسته!
دوستی
شنبه شب یه دوست خوب زنگ زد، از یه راه دور. خیلی دلم میخواست صداشو بشنوم. گاهی آدمهایی مییان تو زندگیت که با اینکه مدتی کمیه میشناسیشون، گوشی رو که بر میداری، میتونی باهاشون یک ساعت از همه جا حرف بزنی. انگار که داری ادامهٔ حرفهای دیروزتو تعریف میکنی. و این به آدم احساس خوبی میده. اینکه برای دوستی مقدماتی لازم نیست، وقتی کسی هست که دوست خوبیه، از اون آدمهایی که با وجودشون دنیا روشن میشه...
شنبه، شهریور ۰۶، ۱۳۸۹
پابرهنه در کوهستان
دیروز و پریروز که بعد از کار، از توی راهروی نیمه تاریک خالی از کارکنان میگذشتم دلم کلی گرفت. من هر وقت کارهای فشردهٔ گروهی انجام میدم، بعدش همینطوری میشم، اصلا نمیتونم از اون آدما و از کارم جدا بشم. محیط کارم عالی بود، آدمهای مهربون و خوش اخلاق، غذای نسبتا خوب، محیط آرامشبخش. فقط اون دو تا احمقی که هر روز تمام وقت باهاشون کار میکردم و هم دانشکدهای خودم بودن، خیلی خیلی بد بودن.
امروز آخرین روز کارم بود. وقتی که کار تموم شد، له و لورده بودم. از صبح کلی بارون اومده بود. اینجا بعضی روزا بارون مییاد، اما از ظهر به بعد حسابی آفتاب میشه برای همین امروز دوباره همون صندلهای کزاییم رو پوشیدم. آخه فکر کردم حتا اگر بارون هم بگیره، دوستم مییاد توی ایستگاه اتوبوس و منو تا خونه با ماشین مییاره. اما نتونست بیاد. از اتوبوس که پیاده شدم، اصلا جون اینکه ۲۰ دقیقه پیاده برم نداشتم. هوا خیلی سرد بود و خیلی نم نمک، گاه گداری یه بارونی میاومد. کاپشن تنم بود اما پاهام خیلی یخ کرده بود و من همینطور که تند تند راه میرفتم و سر به هوا بودم تا از مناظر اطراف لذت ببرم، به شدت احساس میکردم که پابرهنه دارم تو کوهستان قدم میزنم.
اما من از امروز دلم برای تمام نینی تپلیهایی که ازشون عکس گرفتم تنگ میشه. برای ربکای تپلی چشم آبی که هنوز دندون نداشت و توی عکس هر دو تا شصت پاشو هوا کرده بود، برای مامانش که به خاطره اینکه دوباره روی عکسش کار کردم، یه بستهٔ پاستیل خیلی خیلی کوچولو از توی جیب شلوارش دراورد و گفت تو مثل یه گنجی، الان فقط همینو همراهم دارم که بهت بدم. برای اون دو تا خانوم دو قلوها که چهل و خردهای سالشون بود و موهای شرابی خیلی قشنگی داشتن و برای اینکه عکسشونو دو بار براشون پرینت گرفتم یکیشون بهم پول داد گفت برو برای خودت بستنی بخر، اون یکی وقتی اومد عکسو ببره برام شکلات آورد، شوهرش هم وقتی اومد دوباره شکلات آورد. اصلا خانواده بخشندهای بودن. و ما ۳ نفر بودیم توی تیم و هیچ کس برای اون دو آدم عصبانی هیچی نیاورد.
دلم واسهٔ اون دو تا دختر ۱۰ سالهای تنگ میشه که اومدن با هم عکس گرفتن و بهم گفتن این یه عکس دوستی یه، میشه دو تا برامون پرینت بگیری، من گفتم نه، اجازه ندارم، وقتی اومدن عکسشونو ببرن دیدن دو تاست، کلی ذوق کردن، گفتن تو که گفتی نمیشه، گفتم من به خاطر دوستیتون دو تا پرینت گرفتم و کلی بالا پایین پریدن.
دلم واسهٔ یوهانا که فقط دو ماهش بود خیلی تنگ میشه چون خیلی بهم خندید، کلی برام ذوق کرد، مامان و باباش از اختلاط ما با هم کلی لذت بردن. کلی لپ دشتش فسقلیِ قل قلی. برای اون بچه ۱۴ روزهای که تا بغلش کردم، توی بغلم خوابش برد. و برای همهٔ کسایی که بهم لبخند زدن.
امروز اما آخرین غذا رو که توی رستوران کارکنان میخوردم، وقتی برای خودم از انواع کاهوها توی بشقاب ریختم، متوجه یه میز شدم که همه جور روغن و سرکه روش بود، بهترین روغنهای زیتون، تخم کدو، بهترین سرکه ها. من همینطور که اونا رو روی سالادم میریختم، به این فکر میکردم که دوستام توی مملکتم سر کارشون هیچ وقت مدلهای مختلف کاهو نمیخورن، اگر هم شرکتشون با کلی منت یه کاهو گندیدهای بهشون بده، معلوم نیست که به جای سس سالاد، توش روغن ترمز ماشین نریخته باشن! بعد حرصم گرفت!
بعد از کار که دوش آب گرم گرفتم، احساس کردم که همهٔ سختیهای این دو هفته رو شستم رفت...
امروز آخرین روز کارم بود. وقتی که کار تموم شد، له و لورده بودم. از صبح کلی بارون اومده بود. اینجا بعضی روزا بارون مییاد، اما از ظهر به بعد حسابی آفتاب میشه برای همین امروز دوباره همون صندلهای کزاییم رو پوشیدم. آخه فکر کردم حتا اگر بارون هم بگیره، دوستم مییاد توی ایستگاه اتوبوس و منو تا خونه با ماشین مییاره. اما نتونست بیاد. از اتوبوس که پیاده شدم، اصلا جون اینکه ۲۰ دقیقه پیاده برم نداشتم. هوا خیلی سرد بود و خیلی نم نمک، گاه گداری یه بارونی میاومد. کاپشن تنم بود اما پاهام خیلی یخ کرده بود و من همینطور که تند تند راه میرفتم و سر به هوا بودم تا از مناظر اطراف لذت ببرم، به شدت احساس میکردم که پابرهنه دارم تو کوهستان قدم میزنم.
اما من از امروز دلم برای تمام نینی تپلیهایی که ازشون عکس گرفتم تنگ میشه. برای ربکای تپلی چشم آبی که هنوز دندون نداشت و توی عکس هر دو تا شصت پاشو هوا کرده بود، برای مامانش که به خاطره اینکه دوباره روی عکسش کار کردم، یه بستهٔ پاستیل خیلی خیلی کوچولو از توی جیب شلوارش دراورد و گفت تو مثل یه گنجی، الان فقط همینو همراهم دارم که بهت بدم. برای اون دو تا خانوم دو قلوها که چهل و خردهای سالشون بود و موهای شرابی خیلی قشنگی داشتن و برای اینکه عکسشونو دو بار براشون پرینت گرفتم یکیشون بهم پول داد گفت برو برای خودت بستنی بخر، اون یکی وقتی اومد عکسو ببره برام شکلات آورد، شوهرش هم وقتی اومد دوباره شکلات آورد. اصلا خانواده بخشندهای بودن. و ما ۳ نفر بودیم توی تیم و هیچ کس برای اون دو آدم عصبانی هیچی نیاورد.
دلم واسهٔ اون دو تا دختر ۱۰ سالهای تنگ میشه که اومدن با هم عکس گرفتن و بهم گفتن این یه عکس دوستی یه، میشه دو تا برامون پرینت بگیری، من گفتم نه، اجازه ندارم، وقتی اومدن عکسشونو ببرن دیدن دو تاست، کلی ذوق کردن، گفتن تو که گفتی نمیشه، گفتم من به خاطر دوستیتون دو تا پرینت گرفتم و کلی بالا پایین پریدن.
دلم واسهٔ یوهانا که فقط دو ماهش بود خیلی تنگ میشه چون خیلی بهم خندید، کلی برام ذوق کرد، مامان و باباش از اختلاط ما با هم کلی لذت بردن. کلی لپ دشتش فسقلیِ قل قلی. برای اون بچه ۱۴ روزهای که تا بغلش کردم، توی بغلم خوابش برد. و برای همهٔ کسایی که بهم لبخند زدن.
امروز اما آخرین غذا رو که توی رستوران کارکنان میخوردم، وقتی برای خودم از انواع کاهوها توی بشقاب ریختم، متوجه یه میز شدم که همه جور روغن و سرکه روش بود، بهترین روغنهای زیتون، تخم کدو، بهترین سرکه ها. من همینطور که اونا رو روی سالادم میریختم، به این فکر میکردم که دوستام توی مملکتم سر کارشون هیچ وقت مدلهای مختلف کاهو نمیخورن، اگر هم شرکتشون با کلی منت یه کاهو گندیدهای بهشون بده، معلوم نیست که به جای سس سالاد، توش روغن ترمز ماشین نریخته باشن! بعد حرصم گرفت!
بعد از کار که دوش آب گرم گرفتم، احساس کردم که همهٔ سختیهای این دو هفته رو شستم رفت...
سهشنبه، شهریور ۰۲، ۱۳۸۹
کار کوهستانی
هر روز سوار اوتوبوس میشم و نیم ساعتی لابه لای دشتها و کوهها میرم تا به سر کار برسم. خیلی قشنگه. عاشق ابراییام که هر روز تا کمر کوه پایین مییان و منظره رو رویایی میکنن . امروز صبح بارون میاومد و بعدازظهر یه رنگین کمون گنده توی آسمون بود.
الان ساعت ۷:۳۰ شبه، تازه کارم تموم شده، نشستم توی قسمت رستوران عمومی که اینترنت وایرلس داره. تازه امروز کشف کردم که اینجا اینترنت وایرلس هست، کلی ذوق کردم. خیلی دنج و راحته اما شاید اشکالش این باشه که بوی غذا مییاد توش. من تا حالا توی هیچ کافه یا رستورانی توی اینترنت نرفتم، برام خیلی جدیده که توی این محیط عمومی بشینم و ایمیل هام رو چک کنم یا حتا وبلاگ بنویسم. اولین روزی که میخواستم وارد سال غذا خوری کار کنن بشم، بوش و حل و هواش منو یاد غذا خوری مهد کودکم انداخت.
امروز خیلی خسته بودم، روز به روز خسته تر میشم. روزی ۱۰ ساعت کار واقعا زیاده، به خصوص که آدم به غیر از نیم ساعت وقت ناهار از جاش جُم نخوره، استرس هم زیاد باشه. یه جوری همهٔ بدنم از خستگی درد میکنه. فقط ۴ روز دیگه باید دووم بیارم تا این کار تموم بشه و برم سراغ کار بعدی که دیگه انقدر ساعتش زیاد نیست. دلم میخواست چند روزی میتونستم بدون اینکه به هیچ چیز فکر کنم، به عنوان تعطیلات تابستون، استراحت کنم. اما نمیشه چون باید برای یه امتحان که یه ماه دیگست درس بخونم .
الان ساعت ۷:۳۰ شبه، تازه کارم تموم شده، نشستم توی قسمت رستوران عمومی که اینترنت وایرلس داره. تازه امروز کشف کردم که اینجا اینترنت وایرلس هست، کلی ذوق کردم. خیلی دنج و راحته اما شاید اشکالش این باشه که بوی غذا مییاد توش. من تا حالا توی هیچ کافه یا رستورانی توی اینترنت نرفتم، برام خیلی جدیده که توی این محیط عمومی بشینم و ایمیل هام رو چک کنم یا حتا وبلاگ بنویسم. اولین روزی که میخواستم وارد سال غذا خوری کار کنن بشم، بوش و حل و هواش منو یاد غذا خوری مهد کودکم انداخت.
امروز خیلی خسته بودم، روز به روز خسته تر میشم. روزی ۱۰ ساعت کار واقعا زیاده، به خصوص که آدم به غیر از نیم ساعت وقت ناهار از جاش جُم نخوره، استرس هم زیاد باشه. یه جوری همهٔ بدنم از خستگی درد میکنه. فقط ۴ روز دیگه باید دووم بیارم تا این کار تموم بشه و برم سراغ کار بعدی که دیگه انقدر ساعتش زیاد نیست. دلم میخواست چند روزی میتونستم بدون اینکه به هیچ چیز فکر کنم، به عنوان تعطیلات تابستون، استراحت کنم. اما نمیشه چون باید برای یه امتحان که یه ماه دیگست درس بخونم .
دوشنبه، مرداد ۲۵، ۱۳۸۹
غُرِ کوهستانی!!!!
صبح زود که لای پتوی نرمالوی فیروزای از خواب بیدار شدم، از دیدن منظرهٔ پشت پنجرم دهنم باز موند. انقدر قشنگ بود که میخواستم از ذوقم جیغ بکشم. تمام کوه رو ابر گرفته بود، ابرها حسابی اومده بودن پایین، انقدر ابرها نرمالو بودن که دلم میخواست خودمو از پنجره بندازم توی بغلشون، بعد دستمو دراز کنم، یه تیک از ابر هارو بر دارم، بذارم توی دهنم. تمام کوه پُر از ابر بود، فقط نوک ۲ تا قله معلوم بود. پنجره تمام شب کامل باز بود، فوری پا شدم عکس گرفتم و دوباره برگشتم توی رخت خواب گرم و نرمم. این شروع خوبی برای یه روز سخت پُر کار بود.
امروز روز اول کارم بود، پدر و مادر و هفت جد و آبادم دراومد انقدر خسته شدم!!! ۱۰ ساعت و نیم کار کردم، تازه یک ساعتی هم باید توی خونه کار کنم! از ظهر هم سردرد داشتم، هنوزم سرم درد میکنه، ۲ تا قرص خوردم.
اشتراک در:
پستها (Atom)

