دوشنبه، خرداد ۰۳، ۱۳۸۹

نَفَس...



رفتم همهٔ جنگلو نفس کشیدم تو وجودم، همهٔ قاصدک هارو، همهٔ پرنده‌ها رو، همهٔ حلزون هارو، تک تک شاخه‌های نو جوونه زده رو، همهٔ ابر‌های سفید قلمبه رو، تمام آسمان رو تا انتهاش، همهٔ دشت‌های سبز رو با گلهای زردشون، حشره‌های عجیب غریب و رنگ و وارنگ رو،  تمام دریاچه رو با قایق‌های بادبونی سفیدش... 
هی‌ نفس کشیدم، هی‌ نفس کشیدم، کردم تو وجودم، خودمو سفت گرفتم که یه وقت از توم نیان بیرون. چقدر کم داشتمشون، چقدر دیر بهشون رسیدم. یعنی‌ ۳۰ سال حتا یه حلزون روی انگشتم راه نرفته بود، ۳۰ سال مارمولک سیاه با خال‌های نارنجی پر رنگ ندیده بودم، ۳۰ سال این همه افق ندیده بودم، یعنی‌ من ۳۰ سال نفس نکشیده بودم...

جمعه، اردیبهشت ۳۱، ۱۳۸۹

پرواز

دیشب خواب دیدم دارم پرواز می‌‌کنم، حس خوبی بود، اولش می‌‌ترسیدم که بپرم، یه چتر پاراگلیدر داشتم، محکم گرفتمش، ترسیدم بند هاش دستم رو ببره. آخر پریدم، خیلی‌ حس خوبی داشت.

سه‌شنبه، اردیبهشت ۲۸، ۱۳۸۹

چرا؟



نمی‌ دونم چرا کسی‌ که توی بچگیش کتک خورده و از کتک متنفره، توی زندگی‌ خودش هم کتک می‌‌زنه؟ چرا کسی‌ که از لجبازی متنفره، خودش لجبازی می‌‌کنه؟ چرا کسی‌ که متنفره از نشنیده شدن، خودش گاهی خوب گوش نمی‌‌ده؟ چرا وقتی‌ از بدقولی بیزاره، خودش گاهی بد قولی‌ می‌‌کنه؟ چرا کسی‌ که متنفره از غر زدن، خودش غر می‌‌زنه؟ چرا وقتی‌ می‌‌فهمه، کارهایی‌ رو که می‌‌کنه، همش کارهایی‌ هستن که خودش ازشون متنفره، فکر می‌‌کنه که حتما روانیه؟
من فکر می‌‌کنم چون راه دیگه‌ای رو برای روبرو شدن با مشکلش یاد نگرفته، ناخوداگاه راهی‌ رو انتخاب می‌‌کنه که همیشه دیده، نه؟! کی‌ باید درستش رو یادش بده؟


توئی که داری مادر می‌‌شوی، یا تازه مادر شدی، تو می‌‌تونی چند نسل رو خراب کنی‌، یا بر عکس...

شنبه، اردیبهشت ۲۵، ۱۳۸۹

آخ بگیرم بچلونمش! :))

گاهی‌ رفتار یه آدم برام خیلی‌ جالبه، یا خیلی‌ احترام بر انگیزه. انقدر که دلم می‌‌خواد اون آدم رو محکم بغلش کنم یا بچلونمش یا ماچش کنم، به خاطر رفتار خوب یا پرنفوذش، به خاطر رفتار درستش. اگر اون آدم یه دوست صمیمی‌ باشه که هیچی‌، اما امان از اون موقع که اون آدم معلمم باشه یا کسی‌ که آشنایی کمی‌ باهاش دارم، یه همکار، یه آشنا بخصوص اگر مرد باشه. اون وقته که خیلی حیفم میاد از اینکه نمی‌‌تونم احساسم رو بهش نشون بدم. دلم می‌‌خواد بپرم بغلش کنم، بچلونمش بگم آخه تو چقدر بانمکی در عین جدی بودن، یا بگم چقدر رفتارت خوب و درست بود فلان جا. گاهی‌ واقعا خیلی‌ حیفم می‌‌یاد که ما آدم‌ها خودمون مجبوریم خودمون رو سانسور کنیم، به خاطر حرف دیگرون یا به خاطر اینکه نمی‌‌دونیم طرف مقابل چه عکس عملی‌ نشون می‌‌ده، یا می‌‌ترسیم از عکس عملش. به خصوص اگر جنس مخالف باشه.

بی‌ توجهی‌


تا حالا شده کسی‌ بهتون قول بده که براتون غذا درست کنه، بعد شما شکم گرسنه بیاین خونه ببینین چیزی برای خوردن نیست؟ بعد داد و فریاد کنین که من می‌‌تونستم بیرون غذا بخورم، نخوردم، تو به من قول دادی، من به خاطر تو اومدم، چرا هیچی‌ درست نکردی؟
تا حالا شده آخرین سیبی رو که دارین بذارین روی میز که بیاین بخورین، بیاین ببینین یکی‌ خورده، اشک توی چشماتون جم بشه؟
تاحالا شده به خاطره غذایی که از دیشب توی یخچال مونده تمام راه تا خونه دلتون رو صابون زده باشین، بعد بیاین ببین که نیست و انگار ناراحت بشین که بزرگترین غصه دنیا اومده توی دلتون؟
فرقی‌ نمی‌‌کنه اونی‌ که این کارو کرده، مادر، خواهر، شوهر، یا دوستتون باشه. به نظر من چیزی که آزارتون داده اصلا گرسنه موندن نیست، بی‌ توجهی‌ ای که اون آدم بهتون کرده...

جمعه، اردیبهشت ۲۴، ۱۳۸۹

تغییر...

دارم تغییر می‌‌کنم، اینو می‌‌تونم خیلی‌ خوب ببینم، یه تغییر آروم و بی‌ صدا. عین یه دگردیسی. خیلی‌ آروم پیش می‌‌ره اما می‌‌دونم یه زمانی‌ یه دفعه به خودم می‌‌یام و می‌‌بینم که خیلی‌ هم این تغییر کند نبوده و کلی‌ عوض شدم. دقیقاً عین دندون جلوم که پار سال سر جاش بود، امسال کج شده. فکر می‌‌کنم به خاطر دندون عقلمه. انقدر آروم حلش داده که توی یه نگاه فکر می‌‌کنی‌ این اتفاق توی یه لحظه افتاده، شاید توی لحظه ای که خواب بودی...

؟!؟!

اینجا لباسام خیلی‌ زودتر کهنه می‌‌شن، می‌‌تونه به این دلیل باشه که اینجا بیشتر و فشرده تر زندگی‌ می‌‌کنم؟!؟!