پنجشنبه، دی ۲۵، ۱۳۹۳

این روزا

از روزی که برگشتم مشغول سر و سامون دادن کارها و انجام کارهای عقب افتاده هستم. به شدت خسته ام, خوابم زیاد شده و از خوابم لذت می برم. دیشب یه جور عجیبی خواب هرچی دوست و آشنا توی عالم بود رو دیدم, خیلی قاطی پاطی و درهم برهم بود خوابم. انگار مغزم مشغول کار روی همه افکار و تاثیرات برگرفته از محیط اطرافم تو ایران بود. یه جوری کند پیش می ره همه چیز. نمی تونم همه کارهارو همزمان انجام بدم. شاید مال خستگی سفر باشه, شاید مال هوای سرد, شاید مال فضای سرد و بی روح و پراسترس خونه.   
امروز آفتاب شده بود. رفتم استخر. دوباره دردهای شونه و گردنم زیاد شده. جمعه هم استخر بودم. هر بار می رم استخر فکر می کنم حتما باید بیشتر برم توی آب, آب یه حال خوب عجیبی می ده بهم. اما باز کم می رم, باید این تصمیم رو بگذارم جزو تصمیمات خیلی جدی و بهش عمل کنم.
توی آب کلی افکار میاد سراغم و گاهی انگار که مداد و کاغذ دستم باشه, کلی چیز می نویسم توی فکرم. مثلا به این فکر می کنم که اون آقایی که امروز اومد توی آب و دو تا پا نداشت, رو صورتش لبخند بود, نیم ساعت با دست هاش شنا کرد و رفت. کاش تو ایرانم اینجوری بود. یا به این فکر می کنم که بشر چهجوری اولین بار به این فکر افتاد که شنا کنه؟ از چه حیوونی یاد گرفت؟ با چه حسی اولین بار دل زد به دریا؟ 
یه گروه بچه رو از دبستان آوردن, دخترها همه مایو پوشیدن الا یکی که یه پیراهن تنشه و موهای بلند و مشکی داره. اونم بالا پایین می پره و بازی می کنه. فکر می کنم چه خوب که عقیده ی زورکی مادرپدرش باعث نشده از بازی کردن و بودن با بچه های دیگه دوری کنه. شاید مال چچن یا ترکیه باشه. کمی بعد یه عده نوجوون از مدرسه اومدن, همشون خوش قد و بالا و خوش هیکل بودن, توشون یه دختر بود که به جای مایو یه بلوز آستین کوتاه یقه اسکی چسبون پوشیده بود با شورت. اونم موهای بلند مشکی داشت. 
به مذهب فکر می کنم, به دوری آدم ها از هم. به قوانین دست و پا گیر.
استخر خیلی شلوغ بود, همینجوری دست و پا بود که توی سر و کله ام می خورد. سر یک ساعت اومدم بیرون. دو تا ایستگاه مونده به خونه, رفتم رستورانی که همیشه با یه دوست مهربون اونجا قرار می گذاشتم, نهار خوردم, هنوز می خواستم از محیط خونه دور باشم. غذای امروز بی مزه بود.         

سه‌شنبه، دی ۲۳، ۱۳۹۳

تهران, واقعی

وارد دکه پستی کنار پارک لاله می شم. سرد و بی روحه و پر از جعبه های پستی. کنار دیوار چندین بسته با آرم کانون پرورش فکری هست. پیش خودم فکر می کنم حتما کتابه. دلم می خواست می تونستم بازشون, همونجا رو زمین بشینم و عکساشونو نگاه کنم.
می رم جلو پیش مسوول باجه. ۹ تا کارت پستال می دم دستش, می گم پست اروپا با تمبر لطفا. می گه تمبر نداریم, فقط نقش تمبر می زنیم. می پرسم چرا تمبر ندارین؟ می گه: باجه ها دیگه تمبر ندارن, برین پست مرکزی ولی عصر. به این فکر می کنم که دو سال پیش هنوز تمبر بود و خودم از همین باجه کارت پستال فرستادم.
به ساعت نگاه می کنم, بیشتر از یک ساعت وقت دارم. سوار تاکسی می شم, می رم میدون ولی عصر. 
۹ تا کارت پستال می دم دست مسوول مربوطه, می گم پست اروپا با تمبر لطفا. می گه: تمبر نداریم, فقط نقش تمبر می زنیم. می گم الان همکارتون از فلان جا منو فرستاد گفت بیام این دفتر پستی, تمبر هست. می گه: غلط کرد!
نقش تمبر می زنم. می گم: نمی خوام آقا می خوام تمبر بچسبونم, می گه: تمبری که به اندازه پست خارج باشه ندارم, باید ۴-۵ تا تمبر بچسبونی. می گم: آقا نمی شه که روی روی این یه ذره کارت این همه تمبر چسبوند. یعنی دیگه اصلا ریشه اش ور افتاده؟! 
یه کم فکر می کنه, می گه: برو طبقه دوم پیش آقای فلانی, اون مسوول تمبرهاست. می رم بالا قسمت اداری از یه اتاقی که درش بازه می پرسم, می گن ته راهرو. می رم اونجا یه آقایی با کمی ریش و یقه آخوندی و انگشتر عقیق نشسته. می گم: آقا کارت پستال می خوام بفرستم اروپا, تمبر می خوام, گفتن بیام پیش شما. می گه: بشین. می ره همه جا رو می گرده. کلی بسته های بزرگ تمبر می یاره. توش رو نگاه می کنه. می گه: تموم شده. می گم شما دفتر مرکزی هستین, یعنی چی؟! یعنی یه تمبر برای پست خارج ندارین؟! باز تو کمدهای فلزی می گرده و زیر و رو می کنه. بلاخره دو تا پیدا می کنه که روی هم به مبلغ مورد نظر می رسه. کلی روی کارت پستال ها بالا پایین می کنم, تا بلاخره دو تاش جا بشه. برای بعضی‌ ها مجبور می شم ۱۰۰ تومان بیشتر بزنم چون تمبرهای ۲۰۰ تومانی کوچکتر هستن. اگر از قبل می دونستم, کارت پستال ها رو نمی نوشتم و جای بیشتری خالی می گذاشتم. می پرسم از اون ابرها که روش آب ریختن برای چسبوندن تمبر ندارین؟ می گه: نه آبچسب ندارم. یه ذره از چایی شو می ریزه روی میز می گه: بیا بچسبون! 
آدم خوبی بود, خیلی کمک کرد. بهش گفتم این اوضاع درست نیستا! واسه یه تمبر این همه بالا و پایین رفتن. اون خوشرو بود, منم خوش اخلاق انتقاد کردم و سر به سرش گذاشتم.
اومدم بیرون دیرم شده بود, پریدم تو تاکسی...   
        

سفرم خوب بود

سفرم خوب بود, فشرده و پرکار با نتایج مثبت. دوستام رو دیدم, کلی عشق بینمون رد و بدل شد, دوباره پایه های دوستی مونو محکم کردیم, نذاشتیم که فاصله, بینمون فاصله بندازه. هنوزم بهشون که فکر می کنم, گرماشونو و بغل های سفت و محکمشون رو حس می کنم و عشق تو رگ هام جاری می شه.

چهارشنبه، آذر ۲۶، ۱۳۹۳

موقع خوبیه برای رفتن...

دارم می رم ایران. ٣ تا چمدون بستم. خیلی چیزا باید از این خونه بره بیرون. باید حال و هوام عوض بشه. وقتی برگردم اتفاقای تازه می یفته. روزای خوب و سختی در راهن. له ام, خسته ام. باورم نمی شه قراره بعد از ٢ سال دوباره دوست هام رو ببینم, دوباره برم به جاهای دوست داشتنی سر بزنم, دوباره سفتِ سفت دوست داشته بشم.
چند هفته اخیر خیلی زود گذشت. کلی کتاب رو خوندم و جویدم و خلاصه کردم و چپوندم تو مغزم. دارم می رم تجربه های ٦ سال گذشته ام رو به اضافه فشرده کتابارو به بقیه هم یاد بدم. این همیشه یه آرزو بوده برام. امیدوارم هم اونا خیلی چیز یاد بگیرن, هم من. 
می رم بخوابم, سفر در راهه... 

یکشنبه، آذر ۰۲، ۱۳۹۳

همدری ایرانی

زن به برادرش: می خوام جدا شم, می تونی کمکم کنی یه سری از وسایلم رو ببری پیش خودت؟
برادر: تو چه نفعی کردی از ازدواج با این مرد؟ اصلا من نمی فهمم چرا باهاش ازدواج کردی؟ خیلی آدم بی اعتماد به نفسی یه, اصلا هیچی حالیش نیست. من از همون اول که دیدمش فهمیدم این چه جور آدمیه, تو خالی و بی اعتماد به نفس.
برای چی فکر نکردی؟ از این باید درس بگیری, حالا یاد گرفتی که اجول نباشی, زود تصمیم نگیری؟ چرا انقدر زود با این ازدواج کردی؟ چه دلیلی داشت؟
یاد گرفتی که این همه وسایل رو نیاری تا خونه زندگیت جا نیفتاده؟ وکیل بگیرم پدرشو دربیاریم, این باید به تو پول بده. اگرم نداره به درک, از اینی که هست بدبخترش می کنیم. نمی فهمم چرا بر
اش پلیس نمی یاری؟ چه نفعی می خوای ازش ببری؟ 
من چقدر وسایل برای تو ببرم بیارم؟ این همه راه رو بکوبم بیام وسایل تورو بیارم اینجا! باز لازمشون داشته باشی باید برگردونم! اون دفعه که می رفتم سفر وسیله داده بودی بردم, اضافه بار دادم. همش وسیله, وسیله! معلومه به کمک احتیاج داشته باشی می یام و کمک می کنم اما یه ذره فکر کن!   
زن چند بار سعی کرد وسط حجوم این همه حرف چیزی بگه اما رگبار حرف و تشر اجازه نمی داد. یک بار هم گفت: از این عصبانیت بیا پایین اجازه بده بگم...
اما موفق نشد حرفش رو تموم کنه. حرف های برادر که تمام شد یه نفس عمیق کشید و گفت: باشه بهت خبر می دم!
حسابی به هم ریخته بود. انگار آوار رو سرش ریخته باشن. آروم که شد از یه همکار پرسید (غریبه اروپایی) می تونی کمکم کنی؟ گفت آره چه موقع خوبه؟ ببخشید که فردا نمی شه, پس فردا می یام. و فوری توی تقویمش یادداشت کرد.  
من نگاه کردم و توی دلم گفتم قربون هفت پشت غریبه!

پنجشنبه، آبان ۱۵، ۱۳۹۳

سفری برای آموزش

سرعت گذاشتن روزها از دستم در رفته. اینجا بعضی روزها پاییزه, بعضی روزها زمستون. هفته‌ای که سفر بودم، روزهای فشرده و سختی رو به همراه داشت. ده ساعت با قطار شب توی راه بودم. سه ساعت تونستم بخوابم. 
اونجا هر روز سمینار‌های طولانی داشتیم به دو زبان از صبح تا ساعت ٥ و ٦ بعدازظهر و گاهی اول یا آخرش هم بازدید برنامه ریزی شده بود. بعد از تموم شدن سمینارها تمام استخون های نشیمنگاهم و گاهی هم کمرم از نشستنِ طولانی مدت درد می کرد.
مرکز (مجتمع) ای که توش سمینارها برگزار می شد, ساختمونی بود زیبا, بزرگ, روشن و پر از نور در دو طبقه. روزها آفتابی و قشنگ بودن. برای نهار می شد بیش از یک ساعت توی بالکن بزرگ جلوی رستوران موسسه بود, توی آفتاب گرم نشست. 
شب ها توی هتل از خستگی غش می کردم و روز بعد با خوشحالی بیدار می شدم و برای دیدن و یاد گرفتن مطالب جدید و جالب راهی می شدم. هتلم به مجتمع خیلی نزدیک بود و با چند دقیقه پیاده روی توی هوای سرد صبح زود, زیر آفتابی که تازه در اومده بود, به ورودی بزرگ مجتمع می رسیدم.
سفر خیلی خوبی بود, خوشحالم که این انتخاب رو کردم. این دوره همون چیزیه که سال ها دنبالش بودم. حالا که برگشتم حسابی مشغول مطالعه ام. این دوره تا تابستون طول می کشه.
توی این یکی دوروزه برای چند تا کار اَپلای کردم تا ببینم چی می شه.  

چهارشنبه، مهر ۳۰، ۱۳۹۳

سفر

امروز تاریک و سرده. از نصفه شب تا حالا داره بارون می یاد. گاهی نم نم, گاهی شُر شُر. روزها خیلی به سرعت و فشرده می گذرن. دو هفته و نیم هر روز برای بچه ها صبحانه و نهار درست کردم تا دخترک آشپز برگشت. دو روزه که دیگه نمی رم سر کار. سر کار یه مسائلی بوجود اومد که باعث شد نرم. برام خیلی مهم بود که به مسائل خاص بچه ها توجه بشه و به نیاز های خاص بچه ها پاسخ داده بشه. اما خب برای اونها اینطور نبود. بیشتر از دستشون عصبانیم تا ناراحت. 

دو هفته ای یه که سرما خورده ام. گاهی بهتر و گاهی بدتر می شم. 
از دیروز دوباره شروع کردم کم و بیش دنبال کار گشتن. اما این دفعه با یه دید دیگه.
جم و جور کردن و جا به جا کردن وسایل انباری هنوز هم ادامه داره و نمی دونم چه موقع ممکنه به پایان برسه. 
دوره ای که کلی براش هیجان داشتم, شروع شد. روز اولش خیلی خسته بودم, خیلی نفهمیدم چطور گذشت, بیشتر تبادل اطلاعات بود. روز دوم خیلی خوب بود. هفته دیگه داریم می ریم سفر. به اون شهری که این رویکرد آموزشی ازش می یاد. ٧٠ نفر به این سفر می یان اما هر کس برای خودش سفر می کنه. یه عده از شهرای اطراف می یان و یه عده هم از کشور همسایه. من همسفر ندارم چون از ١٠ نفر همکلاسی هام هیچ کدوم نمی یان. با قطارِ شب می رم تا صبح اول وقت اونجا باشم. تنها قطارِ شبی که تاحالا باهاش سفر کردم, قطارِ مشهد تهران بوده. بنابراین اینجا برام این تجربه جدیده.
کلی هیجان دارم و خوشحالم که می رم سفر. تا حالا به همچین سفر تحصیلی نرفتم. چهار شب می مونم و شب پنجم باز تو راه برگشتم. هر روز اونجا سمینار و کلاس برگزار می شه تا ساعت ٥ و ٦ بعدازظهر. بعد می تونیم بریم گردش. خیلی احتیاج به سفر دارم. فکر می کنم خیلی سرحالم بیاره این سفر. هر چند که خیلی فشرده است و مطالب آموزشی زیاده.