- امروز رفتم سفارت, مدرکی رو بگیرم. آقاهه می گه: این عکست که همون عکس قدیمیته. می گم نه جدیده. می گه: اینا که خیلی شبیه همن. می گم آخه جفتش خودمم!
- باهاش ٣-٤ سال پیش آشنا شدم, توی یه گروهی با هم بودیم. اتفاقی هم رشته در اومدیم و هم سن. به نظرم دختر مهربون اما کمی سرد و نچسبی اومد. بعد از بهم خوردن گروه یکی دو سالی همدیگرو ندیدیم تا باهام تماس گرفت و دو بار همدیگرو دیدیم و چند باری هم تلفنی حرف زدیم. تا این که ترم پاییز شروع شد و سرش خیلی گرم شد با درس ها. آخر ترم یه روز که اتفاقا به فکرش هم بودم زنگ زد, فوری رفت سر اصل مطلب که تحویل پروژه داره و کسی هم رشته خودش نیست که کمکش کنه و می خواست که برم کمکش. گفتم باشه. یک بار هفت ساعت و روز دوم هشت ساعت, هر کاری که ازم خواست و از دستم بر می اومد براش انجام دادم و کمکش کردم. اما به رفتار بدش که نگاه می کردم, هی پیش خودم می گفتم, بی خود نیست بعضی ها می گن ایرانی ها کار تیمی نمی تونن انجام بدن. سعی می کردم چیزی بهش نگم, چون می دیدم خسته است و کارش مونده و احتیاج به کمک داره, دلم نمی خواست ولش کنم به امون خدا. طوری با من حرف می زد که انگار نوکرشم, دستور می داد, پرتوقع و طلبکار بود, نمی تونست تصمیم بگیره دقیقا چی می خواد, حتا تو برنامه هایی که می دونست من ازش بهترم و دقیقا تو همونا از من کمک می خواست, هی می گفت بلد نیستی خودم انجام بدم! تمام این دو روز عین یه رئیس بد اخلاق بود. توی همه کارها دخالت می کرد و اُرد می داد, درحالی که بشدت وقت کم داشت. در ضمن آرزو می کرد که پیش مامانش بود تا مامانش می تونست براش غذا درست کنه و بهش سرویس بده, وقتی که انقدر سرش شلوغه! (و من در این موقع می خواستم از دست همچین مادری که دحتر ٣٣ ساله اش همچین آرزویی داره, کله ام رو به دیوار بزنم!)
- داشتیم مشترکا باهم یه طرح گرافیکی می زدیم, پسره هی می گه اینا گاون, اینا نفهمن, اینا حالیشون نیست! می گم خب اگر تو راجع بهشون اینجوری فکر می کنی, فایده نداره براشون کار کنیم, با این تصور که می ری جلو, اونا هم اینو احساس می کنن و کار تورو انتخاب نمی کنن. می گه: نه من می شناسمشون احمقن!
- امروز با یه خانم مهربون از ایران صحبت می کردم, همزمان داشت عکس های من رو تو فیس بوک نگاه می کرد. می گه: این عکسا چیه گذاشتی؟! خودت از عکسات قشنگ تری! مردم می رن خودشون رو خوشگل می کنن, واسه فیس بوک عکس می گیرن!
- دختره ٢٤ سالشه, می گه: تو ایران خیلی امنیت هست, زن ها بیشتر از اینجا امنیت دارن! می گم والا من تو تهران گاهی زمستونا ساعت ٦ و ٧ بعدازظهر جرات نمی کردم تو کوچه خلوت و تاریک برم, کارگرهای ساختمون می افتادن دنبالم, یا سوت می زدن, یا گاهی مردا متلک می گفتن, اینجا نصفه شب می یام خونه, کسی کاری به کرم نداره. می گه خوب آره!
دوباره می گه: اینجا زنه می ره با همکارش کافی شاپ یا بار, بعد یه دفعه می ره با مَرده می خوابه! می گم خب خودش وقتی می خواد می ره, کسی که زورش نمی کنه, چه ربطی به امنیت داره؟!
می گه: ربط داره دیگه!
چون معلوم بود که ادامه این بحث به جایی نمی رسه, من هم ادامه ندادم! - باهاش حدود ٤ سال پیش آشنا شدم, دو سال از من بزرگ تره, ٥ سال و نیمه اومده تو این مملکت. دختر خونگرم و پرحرفیه. باهم دوستم اما نه دوست صمیمی. گاهی همدیگرو می بینیم, یک یا دو هفته یه بار هم با هم تلفنی حرف می زنیم. خیلی غر و نق می زنه و کمی دست و پا چولوفتیه. لوس پدر و مادرشه! (در این مورد دختر ٣٥ ساله هم می خوام کله ام رو به دیوار بزنم!) هر دفعه بهش یه کمکی می کنم, از زندگی سیرم می کنه!
بهش دکتر معرفی می کنم, میره, زنگ می زنه می گه پیدا نکردم, الان برم چپ یا راست؟! یه بار دیگه زنگ می زنه می گه: وقت داده ولی نمی تونم برم! یه بار دیگه زنگ می زنه, می گه منشی دکتر همچین گفت, همچون گفت!
بهش کارآموزی معرفی می کنم, زنگ می زنه می گه: الان دیر رسیدم, روم نمی شه برم تو, چیکار کنم؟! الان بهم ایمیل زدن, جواب بدم یا ندم؟! الان اینو نوشتن, من چی بگم؟!
بهش وب سایت معرفی می کنم, می خواد تمام سوراخ سنبه هاشو از من بپرسه.
بهش می گم برو اداره کارِ منطقه خودت, بروشورهای اطلاعاتی دارن و صفحه های آگهی کار. از اونجا زنگ می زنه, می گه رو کدوم میزه؟!؟!؟! می گم آخه مگه من, جای میز تمام شعبه های ادار کار رو حفظم؟!
دو سال پیش یه دفعه نزدیک بود گریه کنه, چون تمام مدارک و کاغذهاش بهم ریخته بود و می گفت که همیشه مادرش براش مراتب می کرده و الان نمی دونه چیکار کنه! منم گرفتم با حرص همه رو از هم جدا کردم, گفتم حالا بشین اینجوری و اونجوری مرتبشون کن, جوری نگام می کرد انگار که فرمول اتم رو براش حل کردم!
راجع به خیلی ها که حرف می زنه, یا بی شعورن یا نفهمن, یا مسخره, یا بدجنس! مثلا استاد دانشگاهش مسخره است که ازش درس پرسیده و اون یکی بی شعوره چون سوال سخت پرسیده! و اون یکی بی شعورتره و بدجنسه چون گفته این مطلب خیلی مهمه و حتما باید بلد باشی, برای همین باید دوباره بخونیش و چند تا سوال رو بتونی جواب بدی! یه فوق لیسانس رو که دو سال قرار بوده طول بکشه ٥ سال و نیمه داره کش می ده, هنوز تموم نشده.
دانشگاه مسخره است چون شهریه اش رو سر یه تاریخ معین می خواد و نمی گه هر وقت که دوست داشتین و پول داشتین شهریه بدین!
از همه طلب داره والا! (ای مادر ایرانی, بچه تربیت می کنی انقدر وابسته و طلبکار؟! فکر می کنی در حقش محبت کردی که لوسش کردی؟ خوبه که با ٣٥ سال, کارهای ساده رو نتونه تنهایی براشون تصمیم بگیره یا انجامشون بده؟) - دختره ٤ سال از من بزرگ تره. دوازده ساله تو این مملکته. نصف من نمی تونه زبان اینجارو صحبت کنه, زبان دیگه ای هم بلد نیست. می گه خوش به حالت زبانت انقدر زود خوب شده! می گم خب دوروبرم ایرانی نبوده, مجبور شدم یاد بگیرم و صحبت کنم. هرچی راجع به محیط و آدمای اینجا می گم, براش یه جوری عجیبه. می گم این همه سال چیکار می کردی؟! می گه درس می خوندم و خونه بودم, تو اجتماع نبودم! فکر می کنم ١٢ سال؟!؟! درس خوندنش ٢-٣ سال طول کشیده, بقیه اش چی؟!
چهارشنبه، بهمن ۳۰، ۱۳۹۲
هموطنان ایرانی
همچین مخی دارد آدمیزاد, بله!
حدود یک ماه پیش, همون تو اوج کارها و کلاسهام, مطلبی رو توی یه مجله روانشناسی خوندم در مورد کابوس دیدن. نوشته بود که اگر کابوسی رو مدام می بینید که اذیتتون می کنه, توی بیداری بهش فکر کنین و یه پایان جدید و خوش براش در نظر بگیرین. فکر کردم چه جالب! اما چون خیلی کابوس نمی بینم, خیلی بهش فکر نکردم. اصلا نمی دونم مطلب رو کامل خوندم یا نه, اما دیگه هرچی می گردم پیداش نمی کنم!
دیشب گویا خواب بد دیده بودم, خواب رو یادم نمی یاد خیلی. اما انگار یه درگیری ای بین من و مادرم بود. جالب اینجا بود که توی خواب فکر کردم که دلم نمی خواد این پایانِ کابوسم باشه! پایانش رو عوض کردم و وقتی خیالم راحت شد که آخر قصه خوبه, با فکر و خیال راحت به خوابم ادامه دادم! و تمام مدت هم خواب بودم. یعنی بیدار که شدم, فَکَم به زمین چسبیده بود که چطور آگاهانه آخر خواب رو عوض کردم! یعنی تو روز روشن, جلویه جفت چشم خواب بین خودم, اونام این روزا که مخم هزارجا کار می کنه! اَاَاَاَاَاَاَ! همچین حرکتی ازش بعید بود!
دیشب گویا خواب بد دیده بودم, خواب رو یادم نمی یاد خیلی. اما انگار یه درگیری ای بین من و مادرم بود. جالب اینجا بود که توی خواب فکر کردم که دلم نمی خواد این پایانِ کابوسم باشه! پایانش رو عوض کردم و وقتی خیالم راحت شد که آخر قصه خوبه, با فکر و خیال راحت به خوابم ادامه دادم! و تمام مدت هم خواب بودم. یعنی بیدار که شدم, فَکَم به زمین چسبیده بود که چطور آگاهانه آخر خواب رو عوض کردم! یعنی تو روز روشن, جلویه جفت چشم خواب بین خودم, اونام این روزا که مخم هزارجا کار می کنه! اَاَاَاَاَاَاَ! همچین حرکتی ازش بعید بود!
شنبه، بهمن ۲۶، ۱۳۹۲
باربارا
این هفته رفته بودم دوره ای که روش های آموزش زبان به بزرگسالان رو یاد می دادن. توی یه موسسه آموزشی دولتی که شعبه های مختلف داره تو سطح شهر (تقریبا توی هر منطقه یکی) و دوره های مختلف در رشته های مختلف برگزار می کنه. یکی از معلم های اون دوره مددکاری اجتماعی بهم معرفی کرده بود. اولش مطمئن نبودم که اصلا می خوام همچین دوره ای رو برم یا نه, بعد فکر کردم بلاخره یه روزی به دردم می خوره, هزینه اش هم زیاد نیست. قبل از این که کلاس شروع بشه کمی هیجان داشتم اما اصلا هیچ تصوری نداشتم که این هفته فشرده قراره چطور بگذره و چی انتظارمو می کشه.
پیش خودم فکر می کردم احتمالا ٨ تا ١٠ نفر هستیم سر کلاس چون یکی دو مرتبه توی این موسسه ها کلاس گذروندم که یه بعدازظهر بود و تعدادمون در این حد بود.
دوشنبه که رفتم کلاس, یه آفتاب قشنگی بود که خدا می دونه. عین یه روز بهاری. برای ورود به موسسه باید از توی ی پارک می گذاشتم که این حس خیلی خوبی بهم داد. دقیقا سر ٩ رسیدم, وارد که شدم و جمعیت رو دیدم, تعجب کردم. همون دم در یه صندلی بود, خواستم بشینم, یه خانومی گفت جای منه, آدما گرد نشسته بودن و کلاس بزرگ بود. رفتم جلوتر یه صندلی خالی بود, خانم بغل دستی گفت جای کسیه, تا رسیدم به یه صندلی خالیه دیگه که بغل جای معلم ها بود. نشستم توی آفتاب. کنار خانومی با یه لبخند خیلی بزرگ. اولین کاری که کردم, آدم هارو شمردم. سی نفر. معلم ها اومدن تو, یه دختر جوون و یه آقای میانسال. کلاس شروع شد.
اولین کاری که باید می کردیم این بود که اسممون رو روی کاغذهای چسبدار کوچیک بنویسیم و به تخته بزنیم. من فوری به نوشته خانم خوشرو و خوشرنگ بقلی نگاه کردم. باربارا. اسمش رفت و سفت چسبید تو مغزم, منی که اسم ها رو به سرعت فراموش می کنم. وقتی اولین فعالیت شروع شد و همه تو کلاس راه افتادن, حس کردم چه انرژی خوبی تو کلاس هست. آدم هارو یکی یکی نگاه می کردم, همه یه حس و حال خوبی داشتن. کمی که از کلاس گذشت و همه همدیگرو کمی شناختیم, خواستن به دو گروه تقسیممون کنن, باربارا با شک بلند شد, مطمئن نبود که بره یا بمونه, گفتم باربارا میمونی اینجا؟ گفت آره, خندید و نشست. یه حس تعلق خاطری کردم بهش. باربارا همش می خندید و یه انرژی خوبی داشت. تا آخر وقت که حدود ساعت ٢ بود, باربارا آدم مورد علاقه من موند. روز اول خوب بود و زود گذشت و حس خوبی داشتم وقتی می رفتم خونه, خوشحال بودم که روز بعد دوباره کلاس دارم.
روز دوم توی یه کلاس خیلی بزرگتر بودیم. من باز یه جای خالی پیدا کردم و نشستم, هرچی نگاه کردم باربارا رو ندیدم, برای همین براش جا گرفتم, خوشحال شدم که هنوز نیومده و پیش من جای خالی هست. تا از در امد بهش اشاره کردم که بیا اینجا جا هست. اومد و خندید, نشست و خندید. کلاس عالی بود, با باربارا بیشتر آشنا شدم, یه خانم ٤٧ ساله که با من تو یه ماه متولد شده و توی ١٨ سالگیش یه دوست پسر ایرانی داشته که خیلی هم بانمک بوده و همش از دسته پسره می خندیده. می گفت اما خیلی دروغ مصلحتی می گفت, به خاطر مودب بودن!
ساعت ها به صورت می گذشتن و روزها هم. انقدر این کلاس خوب بود که اصلا من نمی فهمیدم چطوری ساعت ٢ یا ٣ بعدازظهر شد. آقای معلم رو خیی دوست داشتم, خیلی خوب بود. آدم فوقعلاده ای بود. همه انرژی خوبی داشتن, روزا قشنگ بودن, لحظه ها خوب بود. خیلی خوش گذشت. هر روز با انرژی می رفتم, با انرژی سر کلاس بودم و با انرژی برمی گشتم. باربارا هم آهنربایی داشت که منو هر روز به سمت خودش می کشید. امروز کلاس تموم شد, در حالی که من دلم می خواست هفته ها ادامه داشت. من و باربارا دوستای خوبی شدیم و شاید این یکی از بهترین هدیه های این کلاس بود. این دوره یکی از بهترین دوره هایی بود که تو زندگیم گذروندم و اولین درسش برای من این بود که اگر برای دو تا جای خالی جواب منفی گرفتم, اما جای خالی سوم, شاید بهترین جای اون کلاس بود.
الان ساعت ٤ و نیمه صبحه و بی خوابی زده به سرم, چند ساعت دیگه باید برم دوره مددکاری اجتماعی و به این فکر می کنم که چه حیف که فردا باربارا پیشم نمی شینه.
پیش خودم فکر می کردم احتمالا ٨ تا ١٠ نفر هستیم سر کلاس چون یکی دو مرتبه توی این موسسه ها کلاس گذروندم که یه بعدازظهر بود و تعدادمون در این حد بود.
دوشنبه که رفتم کلاس, یه آفتاب قشنگی بود که خدا می دونه. عین یه روز بهاری. برای ورود به موسسه باید از توی ی پارک می گذاشتم که این حس خیلی خوبی بهم داد. دقیقا سر ٩ رسیدم, وارد که شدم و جمعیت رو دیدم, تعجب کردم. همون دم در یه صندلی بود, خواستم بشینم, یه خانومی گفت جای منه, آدما گرد نشسته بودن و کلاس بزرگ بود. رفتم جلوتر یه صندلی خالی بود, خانم بغل دستی گفت جای کسیه, تا رسیدم به یه صندلی خالیه دیگه که بغل جای معلم ها بود. نشستم توی آفتاب. کنار خانومی با یه لبخند خیلی بزرگ. اولین کاری که کردم, آدم هارو شمردم. سی نفر. معلم ها اومدن تو, یه دختر جوون و یه آقای میانسال. کلاس شروع شد.
اولین کاری که باید می کردیم این بود که اسممون رو روی کاغذهای چسبدار کوچیک بنویسیم و به تخته بزنیم. من فوری به نوشته خانم خوشرو و خوشرنگ بقلی نگاه کردم. باربارا. اسمش رفت و سفت چسبید تو مغزم, منی که اسم ها رو به سرعت فراموش می کنم. وقتی اولین فعالیت شروع شد و همه تو کلاس راه افتادن, حس کردم چه انرژی خوبی تو کلاس هست. آدم هارو یکی یکی نگاه می کردم, همه یه حس و حال خوبی داشتن. کمی که از کلاس گذشت و همه همدیگرو کمی شناختیم, خواستن به دو گروه تقسیممون کنن, باربارا با شک بلند شد, مطمئن نبود که بره یا بمونه, گفتم باربارا میمونی اینجا؟ گفت آره, خندید و نشست. یه حس تعلق خاطری کردم بهش. باربارا همش می خندید و یه انرژی خوبی داشت. تا آخر وقت که حدود ساعت ٢ بود, باربارا آدم مورد علاقه من موند. روز اول خوب بود و زود گذشت و حس خوبی داشتم وقتی می رفتم خونه, خوشحال بودم که روز بعد دوباره کلاس دارم.
روز دوم توی یه کلاس خیلی بزرگتر بودیم. من باز یه جای خالی پیدا کردم و نشستم, هرچی نگاه کردم باربارا رو ندیدم, برای همین براش جا گرفتم, خوشحال شدم که هنوز نیومده و پیش من جای خالی هست. تا از در امد بهش اشاره کردم که بیا اینجا جا هست. اومد و خندید, نشست و خندید. کلاس عالی بود, با باربارا بیشتر آشنا شدم, یه خانم ٤٧ ساله که با من تو یه ماه متولد شده و توی ١٨ سالگیش یه دوست پسر ایرانی داشته که خیلی هم بانمک بوده و همش از دسته پسره می خندیده. می گفت اما خیلی دروغ مصلحتی می گفت, به خاطر مودب بودن!
ساعت ها به صورت می گذشتن و روزها هم. انقدر این کلاس خوب بود که اصلا من نمی فهمیدم چطوری ساعت ٢ یا ٣ بعدازظهر شد. آقای معلم رو خیی دوست داشتم, خیلی خوب بود. آدم فوقعلاده ای بود. همه انرژی خوبی داشتن, روزا قشنگ بودن, لحظه ها خوب بود. خیلی خوش گذشت. هر روز با انرژی می رفتم, با انرژی سر کلاس بودم و با انرژی برمی گشتم. باربارا هم آهنربایی داشت که منو هر روز به سمت خودش می کشید. امروز کلاس تموم شد, در حالی که من دلم می خواست هفته ها ادامه داشت. من و باربارا دوستای خوبی شدیم و شاید این یکی از بهترین هدیه های این کلاس بود. این دوره یکی از بهترین دوره هایی بود که تو زندگیم گذروندم و اولین درسش برای من این بود که اگر برای دو تا جای خالی جواب منفی گرفتم, اما جای خالی سوم, شاید بهترین جای اون کلاس بود.
الان ساعت ٤ و نیمه صبحه و بی خوابی زده به سرم, چند ساعت دیگه باید برم دوره مددکاری اجتماعی و به این فکر می کنم که چه حیف که فردا باربارا پیشم نمی شینه.
جمعه، بهمن ۰۴، ۱۳۹۲
هستم ولی خسته ام
این روزا انگار که روی تشک فنر بپرم, حالم بین بد و خوب در رفت و آمده. صبح اول وقت در خونه رو با اعصاب خورد باز کردم و اومدم بیرون, یه دفعه برف زد تو صورتم. یه ذوقی کردم که حالم تو یه لحظه عوض شد. فکر کردم بلاخره آرزوهایی هم هستن که برآورده می شن. خوبه که برف بیاد و سفیدی روی همه چیزای بد رو بپوشونه. اما برف به همون دو سه تا دونه رضایت داد و دیگه نیومد. خیلی وقته منتظر این سفیدیم.
الان سر کلاس نشسته ام, مغزم و بدنم به شدت خسته ست ولی قوی تر از همیشه ام. بیشتر از دو ماهه که تمام شبانه روز دارم چیز یاد می گیرم, کار می کنم, کتاب می خونم, تغییر می کنم, فکر می کنم و قویتر می شم. حس می کنم مثل یه اسفنجم یا جاروبرقیم!
به اندازه رئیس یه شرکت بزرگ فکر تو سرمه و تصمیم های خیلی مهمی هست که باید بگیرم و تقویمم تا سه هفته آینده پر از کارهایی یه که باید انجام بشه. انگار زندگیمو گذاشتن رو دور تند.
الان سر کلاس نشسته ام, مغزم و بدنم به شدت خسته ست ولی قوی تر از همیشه ام. بیشتر از دو ماهه که تمام شبانه روز دارم چیز یاد می گیرم, کار می کنم, کتاب می خونم, تغییر می کنم, فکر می کنم و قویتر می شم. حس می کنم مثل یه اسفنجم یا جاروبرقیم!
به اندازه رئیس یه شرکت بزرگ فکر تو سرمه و تصمیم های خیلی مهمی هست که باید بگیرم و تقویمم تا سه هفته آینده پر از کارهایی یه که باید انجام بشه. انگار زندگیمو گذاشتن رو دور تند.
دوشنبه، دی ۳۰، ۱۳۹۲
توکای سیاه
روز خاکستری بود
قلبم تنها بود
از تنها پنجره روشن خانه دیدم
توکا تنها آمد نشست روی پیچک بی برگ روبرو
شاید خواست بگوید که امیدی هست
اشک آمد توی چشمم اما نریخت
دیگر قطره اشکی نمانده بود
دیشب همه را ریخته بودم
قلبم تنها بود
از تنها پنجره روشن خانه دیدم
توکا تنها آمد نشست روی پیچک بی برگ روبرو
شاید خواست بگوید که امیدی هست
اشک آمد توی چشمم اما نریخت
دیگر قطره اشکی نمانده بود
دیشب همه را ریخته بودم
یکشنبه، دی ۲۲، ۱۳۹۲
این مال من, این مال مهمون ...
صبح موقع صبحانه, اومدم یه سینی بردارم, دستم رفت طرف سینی چوبی نقاشی شده ای که ایران از صنایع دستی خریدیم. فکر کردم حیفه؟ بعد فکر کردم, نه, مگه خودم چمه که ازش استفاده نکنم؟ چرا حیفه؟ وقتی که قشنگه باید دیده بشه, به جای این که کنار دیوار بدون استفاده بمونه.
احترام به خود, چیزیه که در فرهنگ ما شاید کمتر بهش اهمیت داده بشه. البته که ما ملت مهمون نواز و مهربونی هستی. باصفا و بامرامیم. اما خیلی وقت ها هم برای همه مادرم, برای خودمون زن بابا! (البته این مثال قدیمیه خیلی چون زن باباهایی هم هستن که بهتر از مادر اصلی خود ادامه, ولی بگذریم, منظورم اینه که اون کاری که خوبه رو برای دیگری انجام می دم, اما برای خودمون نه).
از خودم شروع کنم. بچه که بودم, برادرم یه بر یه سری تی شرت برام از خارج فرستاد که قشنگ ترین تی شرت هایی بودن که دیده بودم, با عکس می کی موز و دونالد داک و ... من انقدر اینارو دوست داشتم که خدا می دونه. خیلی کم می پوشیدمشون, از ترس این که خراب نشن, حیف بود آخه! این کلمه حیفه رفته بود تو کله ام! انقدر نپوشیدمشون که گنده شدم و دیگه تو تی شرت ها جا نشدم و غصه نپوشیدنشون به دلم موند!
این لباس حیفه تو خونه نپوش رو تقریبا تمام عمرم شنیدم. چقدر لباس ها هی موند و منتظر مهمونی شد, از مهمونی خبری نشود و لباس ها از قیافه و مد افتاد و کوچیک شد.
بچه که بودم, یا نوجوون, گاهی برای غذا خوردن وقتی که می خواستم میز رو بچینم, می رفتم سراغ بوفه ظرف ها و قاشق چنگال های گرد و گلدار مورد علاقه ام رو در می آوردم که بچینم رو میز, مامانم می گفت, اونا حیفه بذار واسه مهمون, اما من اون قاشق چنگال هارو خیلی دوست داشتم. رومیزی های قشنگ مال مهمون بود, پیشدستی خوشگلا, بشقاب بزرگا, میوه دُرُشتا و ...
بابای من اصلا آدم پرخوری نیست, اما شیرینی و شکلات خیلی دوست داره, بخصوص ناخونک زدن رو. این همیشه مامانم رو عصبانی می کرد که چرا بابت آجیلارو خورده! اگر یه وقت کسی بیاد, چیزی نداریم جلوش بذاریم! من فکر می کردم بیچاره پول داده خریده, خب می خواد بخوره! بعدم خونه ما که هیچ بنی بشری سرزده نمی یاد! حالا مهمون آجیل نخوره! مگه مهمون واسه خاطر آجیل می یاد خونه ما؟!
یا مامانم می گفت ببین بابت رفته چه پرتقال های کوچولویی خریده, اینارو آدم روش نمی شه بذاره جلو مهمون! بابام استدلالش این بود که پرتقال های کمی کوچیکتر پر آب تر هستن و همه چیز نباید ظاهرش قشنگ و بزرگ باشه. من استدلال بابام رو قبول داشتم چون خیلی از پرتقال های بزرگ, توش خشک و بی آب بود. اما مامان جان می گفت واسه مهمون باید همچین و همچون باشه.
١٧-١٨ ساله بودم, پیش می اومد که گاهی مامانم ٣-٤ روز می رفت سفر و نبود. توی روز بابام سر کار بود و هامون جا ناهار می خورد, شب هم که شام نمی خورد. من پا می شدم واسه خودم تنهایی قرمه سبزی, قیمه یا هر غذای دیگه ای که هوس می کردم, درست می کردم. اکثر آدما بهم می گفتن بابا تو چه حوصله ای داری, واسه خودت تنهایی غذا درست می کنی؟! خب یه نون و پنیری بخور دیگه! هنوز هم که هنوزه این جمله رو فقط از عزیزان هموطن می شنوم! واسه همینه که می گم این احترام به خود تو فرهنگ ما کمه.
من ده دوازده سال پیش تو تهران واسه خودم تنهایی می رفتم سینما. از بس که صبر می کردم و منتظر دستم می شدم و نمی اومدن و من فیلم رو از دست می دادم. بعد خیلی ها می گفتن, اااا تنهایی می ری سینما؟! خوب البته اون موقع هم کمتر دختر جوونی بود که تنهایی بره سینما. یا تنهایی می رفتم پارک جمشیدیه و ساعت ها می نشستم زیر درخت, لب آب, کتاب می خوندم.
تو کارای هنریم شده یک عالمه رنگ های جورواجور داشتم اما فکر کردم حیفه و انقدر مونده که رنگ های به اون با کیفیتی و گرونی خشک شده و مجبور شدم بندازمشون دور. یا تو خیاطی فکر کردم حیفه که پارچه رو دو سه سانت بزرگ تر ببرم و صرفه جویی کردم و محصول نهایی کوچیک شده و مجبور شدم اون رو کنار بذارم و از اول یکی دیگه بدوزم.
تو کارای هنریم شده یک عالمه رنگ های جورواجور داشتم اما فکر کردم حیفه و انقدر مونده که رنگ های به اون با کیفیتی و گرونی خشک شده و مجبور شدم بندازمشون دور. یا تو خیاطی فکر کردم حیفه که پارچه رو دو سه سانت بزرگ تر ببرم و صرفه جویی کردم و محصول نهایی کوچیک شده و مجبور شدم اون رو کنار بذارم و از اول یکی دیگه بدوزم.
از وقتی اومدم اینجا سعی کردم این احترام گذاشتن به خودم رو بیشتر کنم, کلمه حیف رو تا جایی که می تونم کنار بذارم و بعد از مدت ها, می بینم که یواش یواش دارم موفق می شم و تغیراتی رو تو خودم می بینم. این کلمه حیف انقدر محکم نشسته تو وجودمون که به سختی می شه بیرونش انداخت. اولین کاری که کردم این بود که لباس هایی که خیلی دوسشون نداشتم و به همین دلیل تو خونه می پوشیدمشون رو دادم به خیریه. فکر کردم چرا نباید تو خونه لباس های قشنگ بپوشم که احساس بهتری از خودم داشته باشم؟! خواهرزاده ام ١٥ سالشه اما من اینو ازش خیلی خوب یاد گرفتم, از بچه گیش این اخلاق رو داره که لباس های خیلی قشنگ تو خونه می پوشه, ساعت, گردنبند, گوشواره یا دستبند می ندازه. دستمال گردن می بنده و موهاش رو قشنگ درست می کنه.
چرا استفاده از چیزهای خوب حیفه در حالی که هر لحظه ممکنه دیگه نباشیم, مرگ یا بیماری گریبانمون رو بگیره و کلی وسایل نو و استفاده نشده تو خونمون مونده باشه به امید روزی که بیاد و روز مبادا باشه؟
یکشنبه، دی ۱۵، ۱۳۹۲
دلم روشنه
چند وقتی یه که دیدم به زندگی مثبت تر شده, سعی می کنم لحظه رو دریابم و بهترین رو ازش بسازم. خب مسلما همیشه موفق نمی شم اما از پیشرفتم راضیم و فکر می کنم این یکی از بهترین نتایج سال ٢٠١٣ بود برام. از وقتی دوستم سرطان گرفته سعی می کنم زندگی رو آسون تر بگیرم. توی تعطیلات تونستم استراحت کنم, کمی هم گردش کردیم. از پس فردا دوباره کلاسم شروع می شه و سرم حسابی شلوغ می شه.
یه پروژه گرافیک خوب هم گرفتم که تمومش کردم و چند روز دیگه پولش می یاد دستم. حس خوبی برای شروع سال جدید میلادی دارم, دلم روشنه.
یه پروژه گرافیک خوب هم گرفتم که تمومش کردم و چند روز دیگه پولش می یاد دستم. حس خوبی برای شروع سال جدید میلادی دارم, دلم روشنه.
اشتراک در:
پستها (Atom)