یک هفته است صبحا که بیدار میشم، خودمو تو لباس خواب نوم، تو آینه نگاه میکنم. دست میکشم رو دامن سفید نرمش، دست میزنم به پروانههای سر شونش، بعد دامنمو تکون تکون میدم، بعدش یواشی درش مییارم، تاش میکنم، میذارمش کنار بالشتم. جعبهٔ کفشای نومو گذشتم رو مبل، هی میرم مییام، درشو باز میکنم، ذوق میکنم، از تو جعبه درشون مییارم، نگاشون میکنم. نرمن، نرمالو ی نرمالو. دلم میخواست شب بذارمشون بالای سرم، یا پایین پام، اما نمیشد. پالتوی نوم به در کمد پایین پام آویزونه، هر روز صبح که بیدار میشم میبینمش، ذوق میکنم. الان کفشای نومو تو خانه پام کردم، انقدر نرمه، انگار که دارم رو ابرا راه میرم. ذوق میکنم، مثل نینیها تاتی میکنم، پاهامو میزنم زمین، عین بچگیم که کفشای بوقی پام میکردن، همش سرم پایین بود که کفشمو نگاه کنم. من اصلا عوض نشدم، هنوزم مثل جودی ابوتام که با دیدن جوراب شلواری سیلکش از خودش خوشش میاومد و پاهاشو تو هوا تکون میداد و خودشو تو آینه نگاه میکردو جلوی چشماشو میگرفت. هنوزم با یه آبنبات چوبی ذوق مرگ میشم...
دوشنبه، مهر ۲۶، ۱۳۸۹
چهارشنبه، مهر ۲۱، ۱۳۸۹
سوراخ موش
پریروز دوستی تعریف میکرد که کسی رفته پیش بتهون و بهش گفت تو چرا همش تنهایی؟ بتهون گفته، اتفاقا تو که اومدی، من تنها شدم...
فکر کردم چقدر این جمله به زندگی من میخوره، چقدر متاسف شدم از این که کسی توی زندگیم هست که با اینکه کیلومترها با من فاصله داره، حتا با تلفن زدنش باعث میشه که تنهای تنها بشم، باعث میشه که دنیام به اندازهٔ یه سوراخ موش، کوچولو بشه...
چقدر بده، آدمهایی توی این دنیا هستن که از قدرتشون، برای کوچک کردن دنیای عزیزانشون استفاده میکنن .
فکر کردم چقدر این جمله به زندگی من میخوره، چقدر متاسف شدم از این که کسی توی زندگیم هست که با اینکه کیلومترها با من فاصله داره، حتا با تلفن زدنش باعث میشه که تنهای تنها بشم، باعث میشه که دنیام به اندازهٔ یه سوراخ موش، کوچولو بشه...
چقدر بده، آدمهایی توی این دنیا هستن که از قدرتشون، برای کوچک کردن دنیای عزیزانشون استفاده میکنن .
جمعه، مهر ۱۶، ۱۳۸۹
بعد از آتش بست...
می گه این دو تا تمام انرژیتو میگیرن، همش انرژیت داره یه جایی هدر میره، واسه همینم همش خسته ای. اصلا تو چطوری درس خوندی؟!؟!؟
می گه انقدر آزار دیدی که سالها وقت لازم داری تا به آرامش برسی، راهت حالا درازه...
بعضی وقتا جنگ که تموم میشه، آتش بست که میشه، آدمهایی که تو جنگ بودن، هنوز هم از مرزهاشون دفاع میکنن و شاید سالهای سال طول بکشه تا جنگ رو تموم شده بدونن...
می گه انقدر آزار دیدی که سالها وقت لازم داری تا به آرامش برسی، راهت حالا درازه...
بعضی وقتا جنگ که تموم میشه، آتش بست که میشه، آدمهایی که تو جنگ بودن، هنوز هم از مرزهاشون دفاع میکنن و شاید سالهای سال طول بکشه تا جنگ رو تموم شده بدونن...
چهارشنبه، مهر ۱۴، ۱۳۸۹
دوشنبه، مهر ۱۲، ۱۳۸۹
گوشه های تیز
یه گوشه های تیزی داشتم، از وقتی اومدم اینجا، زندگی حسابی سوهانشون زده، حالا گرد و نرم شدن!
پنجشنبه، مهر ۰۸، ۱۳۸۹
آبخوریهای سنگی
دلم واسه اون روزایی که تو پارک لاله، مامانم منو دم آبخوریهای سنگی میزد زیر بغلش و دست مهربونشو میگرفت زیر آب، تا من توی گودی کف دستش آب بخورم، تنگ شده...
شنبه، مهر ۰۳، ۱۳۸۹
من و کتاب و مترو
یک هفته ست دارم به خودم عادت میدم که توی مترو کتاب بخونم . قبلنا همیشه حالم بد میشد. الان دارم سعی میکنم که کم و بیش بخونم . ولی وقتی محکم ترمز میکنه، کتابو نگاه نمیکنم، اگر نه اوق میزنم . توی اتوبوس هم هنوز نمیتونم زیاد کتاب بخونم، آخه خیلی تکون تکون میخوره. کتابی که لازم باشه روش تمرکز کنم، نمیتونم بخونم، پس بیخیال درس و اینا. در مجموع پیشرفتم خوب بوده. اول کتاب "خاطرههای پراکنده" گلی ترقی رو شروع کردم که سفارش داده بودم مامانم برام بفرسته. دو تا داستانشو خوندم. بعد دیدم خیلی دوسش دارم، حیفم اومد تموم بشه. (مثل موقعای که قسمتهای خوشمزهی غذارو میذارم کنار بشقابم که آخرش بخورم، مزش تو دهنم بمونه، دلم میخواست بعدا کتابو بخونم ) شنیده بودم کتبخونهٔ مرکزی شهر یک سالی میشه که کتابهای فارسی آورده. رفتم اونجا که یه رمانی چیزی پیدا کنم. خیلی سریع نگاه کردم، وقت نداشتم، کتابها هم خیلی کم بودن، ۳-۴ تا طبقه توی یه قفسهٔ باریک. دنبال رمان جدید میگشتم که نخونده باشم. چشمم افتاد به پرندهٔ خارزار و سوشون. سوشون رو برداشتم چون تعریفشو شنیده بودم، نازکتر هم بود، حملش آسون تر بود. الان ۷۰ صفحه ش رو خوندم. راه افتادما!!!
اشتراک در:
پستها (Atom)