دوشنبه، مرداد ۲۵، ۱۳۸۹

شناخت

بار اولی‌ که رفتم خوابگاه دوران دانشجوی ش رو دیدم، خیلی‌ عمیق به همه چیز نگاه کردم و فوری علت یک سری از رفتار هاشو فهمیدم. بار اولی‌ هم که توی خونه‌ای که توش بزرگ شده چند روزی مهمون بودم، به علت بقیهٔ رفتار هاش پی‌ بردم. از دیدن محیطی‌ که توش زندگی‌ کرده، اتاقی‌ که توش درس خوانده، منظره‌ای که همیشه از پشت پنجره می‌‌دیده، می‌‌شد علت خیلی‌ از رفتار هاشو فهمید. شباهت عجیبی‌ به پدر و مادرش داره، همهٔ ما داریم، فقط بعضی‌ هامون نمی‌‌خوایم قبول کنیم. پیش خودم فکر کردم کاشکی‌ به جای اینکه خیلی‌ سریع هر کسی‌ رو قضاوت کنیم، کمی‌ فکر کنیم به خانواده‌ای که ازش اومده، محیطی‌ که توش بزرگ شده، حرفایی که شنیده، فحش ها، تحقیر ها، حرفهای محبت آمیز، مادرش غر می‌‌زده یا نه؟ تنبل بوده یا نه؟ افسردگی داشته یا نه؟ باباش کتکش می‌‌زده یا نه؟ اصلا تا حالا خونوادش توی آغوشش گرفتن یا نه؟ کسی‌ به حرفاش گوش داده یا نه؟ ...
کاشکی‌ کمی‌ خودمون رو جای بقیه بگذاریم، کاشکی‌ آدم هارو بهتر ببینیم...

یکشنبه، مرداد ۲۴، ۱۳۸۹

کار

اینکه آدم برای کار بره شهرستان، یه حس عجیبیه برام. دفعهٔ اولی‌ که برای کار رفتم یه شهر دیگه ۳ هفته پیش بود که فقط یه نصف روز باید می‌‌رفتم یه سری پروداکت یه فروشگاه رو عکس می‌‌گرفتم. اما الان فرق داره. چون دیشب ۵ ساعت زیر آسمون پر ستاره توی راه بودم تا اومدم به کوهستان و باید ۲ هفته اینجا بمونم. حالا احساس این آدم‌های مهم بهم دست داده، شاید مثل یه رئیس اداره، یه استاد پروازی، یه کله گنده!!! کلی‌ هیجان داشتم و دارم. می‌‌دونم کارم خیلی‌ سخته و خیلی‌ خسته می‌‌شم، اما عیبی نداره، آخرش مزه می‌‌ده. تمام روزای تابستون کار کردم و وقتی‌ که تابستون تموم بشه، انقدر پول دارم که بتونم چهار پنج ماه فقط از خرج خودم زندگی‌ کنم و این حس قشنگی‌ بهم می‌‌ده، یه استقلال دوست داشتنی. اون پولی‌ که توی مملکت خودم در می‌‌اوردم، مزه ش فرق داشت با این پول، این یکی‌ انگار خیلی‌ مزه ش بیشتره!
در ضمن دوش گرفتن  توی حمامی‌ که آب گرم محدودی داره، و توی ده دقیقه دوش گرفتن، مجبوری بیست دفعه آب رو ببندی و باز کنی‌، ضمن اینکه باعث می‌‌شه به چیزهایی‌ که دارم بیشتر فکر کنم و قدرشونو بیشتر بدونم، منو یاد بچگیم و زمان جنگ می‌‌ندازه. زمانی‌ که آب قطع می‌‌شد یا فشارش خیلی‌ کم بود، ما هم طبقهٔ چهارم بودیم، آب به بالا نمی‌‌رسید، مامانم باید با قابلمهٔ آب گرم می‌‌کرد.

کلاه

پریروز ظهر رفتم بالاخره پول یک ماه کار شبانه روزیم رو گرفتم، بعدشم یک راست رفتم خرید و چند تا لباس خریدم، شبشم که اون بالهٔ هیجان انگیز رو رفتم. دیروز صبح دوباره رفتم خرید. چند سال بود که دلم می‌‌خواست کلا بخرم، بالاخره دیروز یه کلاه تابستونی خوشگل پیدا کردم و خریدم. عصرش رفتم سوپر مارکت، یکی‌ از لباس‌های تابستونی رو که خرید بودم پوشیدم، کلاه رو هم گذشتم سرم. تو شیشهٔ مغازه‌ها هی‌ خودمو نگاه می‌‌کردم، هی‌ ذوق می‌‌کردم، هی‌ سایهٔ خودمو نگاه می‌‌کردم، هی‌ ذوق می‌‌کردم، بعد سرمو هی‌ می‌‌گرفتم بالا، هی‌ به در و دیوارو زمین و زمان فخر می‌‌فروختم!!!
آخ که چقدر آدم گاهی از اینکه کلاه سرش رفته، احساس خوشبختی‌ می‌‌کنه!!!

بالهٔ بارون

پریشب با یکی‌ از دوستای ایرانیم رفته بودیم سینمای سرباز تابستونی مجانی‌ شهر، باله نگاه کنیم. ساعت ۸:۳۰ که داشتم می‌‌رفتم، فکر کردم بد نیست که بارونیم رو بر دارم، بعد فکر کردم ولش کن، هوا که گرمه. رفتیم و اونجا نشستیم و برنامه شروع شد، یه سه ربعی که گذشت یواش یواش سرد شد و رعد و برق شروع شد. بعد از یه مدتی‌ یه چند قطره‌ای بارون اومد. همهٔ آدم‌ها خیلی‌ کول نشسته بودن فیلمشون رو نگاه می‌‌کردن، اما یه دفعه بارون حسابی‌ گرفت، ما هم کمی‌ خیس شدیم و رفتیم زیر سقف یه رستوران واستادیم به نگاه کردن، خیلی‌ از آدم‌ها هنوز نشسته بودن، بعضی‌‌ها با چتر، بعضی‌‌ها هم بدون چتر. اما چشتون روز بد نبینه، یک دفعه انگار که دو سه تا شیلنگو باز کرده باشن روی کلمون، بارون شدید شد، مردم هم جیغ می‌‌زدن و هرکدوم به یه طرفی‌ می‌‌دویدن. ما هم همونجا بین مردم واستاده بودیم و خیس می‌‌شدیم، بارون کج و با شدت می‌‌زد بهمون. من رفتم سرمو کردم زیر چتر یه خانم و گفتم سلام، اونم خندید و گفت سلام، شوهرش گفت ببین اینجوری آدم دوستای جدید پیدا می‌‌کنه! هنوز فیلم روی پرده بود و خانومه می‌‌گفت اینارو ببین، هنوز دارن می‌‌رقصن!!! بعدش من شروع کردم به جیغ زدن! چون بارون می‌‌زد به پام و حسابی‌ خیس شده بودم و یخ کرده بودم، بعد همگی‌ با هم کلی‌ خندیدیم. بالاخره فیلم رو قطع کردن و به خاطر رعد و برق شدید، اعلام کردن که اونجا رو ترک کنیم و از درختا فاصله بگیریم. ما دیدیم چاره‌ای نیست، بارون قطع نمی‌‌شه، راه افتادیم به سمت ایستگاه مترو. تا مچ پا رفته بودیم توی آب، از موهامون آب می‌‌چکید و من ژاکتم توی تنم حسابی‌ سنگین شده بود. رفتیم اون ور خیابون و اونجا هم کمی‌ با مردم ایستادیم، وقتی‌ دیدیم بارون اصلا کم نمی‌‌شه، گفتیم بریم خونه. تا ایستگاه یه ۱۰ دقیقه راه بود، بارون خیلی‌ شدید بود، من صندل پام بود، نمی‌‌تونستم خیلی‌ تند بدوم، بارون می‌‌زد توی چشمم! تاحالا اینجوری نشده بودم، اصلا نمی‌‌تونستم درست ببینم. خلاصه با هر بیچارگی‌ای بود، خودمونو رسوندیم به ایستگاه و با خوشحالی‌ سوار شدیم. مترو هم دو سه تا ایستگاه رفت و ایستاد، گفت دیگه جلوتر نمی‌‌رم، هوا خیلی‌ خرابه! حالا من هنوز ۳ تا ایستگاه تا خونه فاصله داشتم و دوستم ۶  تا! پیاده شدیم و رفتیم بالا، دیدیم که همهٔ اتوبوس‌ها قطار‌ها واستادن و هیکدوم حرکت نمی‌‌کنن! چاره‌ای جز پیاده رفتن نبود. به دوست خارجکیم زنگ زدم، پرسیدم می‌‌تونه بیاد دنبالمون، اونم گفت من ۲۰ دقیقه دیگه می‌‌رسم. ما هم پیاده راه افتادیم! ماشین‌ها با صورت ردّ می‌‌شدن و حسابی‌ آب می‌‌پاشیدن. داشت خیلی‌ سردمون می‌‌شد، خلاصه تا یه مسیری رفتیم تا بالاخره دوستم اومد و مارو از کنار خیابون سوار کرد! خلاصه اینکه سینمای به این هیجان انگیزی، تا حالا نرفته بودم!!!

شهاب

پنجشنبه نصفه شب، زیر سقف پر ستارهٔ آسمون واستادم و بهش زُل زدم، منتظر بودم که یه شهاب ببینم، می‌‌گن وقتی‌ یه شهاب رو ببینی‌، آرزوهات برآورده می‌شه. شاید برای این باشه که مثل یه نور امید تو سیاهی شب می‌‌مونه. گردنم دیگه خشک شده بود، توی این فاصله به این فکر می‌‌کردم که وقتی‌ یکی‌ به آدم می‌‌گه‌ قد ستاره‌های آسمون دوستت دارم، یعنی‌ چی‌، چون ستاره‌ها رو نمی‌‌تونستم بشمرم. شروع کردم به آرزو کردن، یک عالمه آرزو کردم. بالاخره یه شهاب کوچولو اومد، من کلی‌ جیغ زدم و بالا پایین پریدم و آرزو کردم که همهٔ آرزوهایی که قبلش کردم برآورده بشه. برای اولین بار بود توی زندگیم که یه شهاب می‌‌دیدم.

کاشکی‌ فقط نگیم به‌ به‌

هفتهٔ پیش رفته بودم کتابخونهٔ شهر، نزدیک خونم. ساعت ۱۰ دقیقه به ۱۰ بود. باید ۱۰ باز می‌‌کرد. عجله داشتم، توشو نگاه کردم، دیدم تاریکه. رفتم نشستم روی سکوی جلوی پنجره تا باز کنه، ظاهراً چارهٔ دیگه‌ای نداشتم، اتوبوسی هم که باید سوارش می‌‌شدم رفت. چند دقیقه گذشت، دیدم یکی‌ درو باز کرد رفت تو! می‌‌دونستم که معمولاً ۱۰ دقیقه زود تر باز می‌‌کنن اما دستگیرهٔ در رو نچرخوندم ببینم بازه یا نه! همون که تاریک بود فکر کردم هنوز بستست. یاد اون یارو افتادم که سال‌ها پشت یه در بسته وامی سته و بعد از چند سال یه یارویی می‌‌یاد، دستگیرهٔ درو فشار می‌‌و‌لی، در باز می‌‌شه میره تو. و اون یکی‌ فکر می‌‌کنه که چطور همهٔ این سال‌ها فکر کرده در بسته بود بدون اینکه واقعا امتحان کنه.
همهٔ ما هر روز کلی‌ از این ایمیل‌ها به دستمون می‌‌رسه که توش پر از جمله‌های قشنگه، یا توی کتاب‌ها جملات قشنگ می‌‌خونیم، جملاتی که بهشون می‌‌گیم به‌ به‌، که روی درو دیوار می‌‌نویسیمشون، که به این ور اونورمون می‌‌چسبونیمشون. اما کاشی به این جملات زیبا، فقط نگیم به‌ به‌ و توی زندگیمون اجرش هم بکنیم.
این دفعه برای من ضرر زیادی نداشت، فقط اتوبوسم رفت و ۱۰ دقیقهٔ دیگه هم مجبور شدم بایستم تا بعدی بیاد، اما حواسمون باشه که گاهی امتحان نکردن اون دری که فکر می‌‌کنیم بستست، خیلی‌ خیلی‌ گرون تموم می‌‌شه.

دوشنبه، مرداد ۱۸، ۱۳۸۹

بابا

بابا پریشب رفت. بعدش کلی‌ گریه کردم، خیلی‌ این مدت غصه خوردم چون نتونستم با امکانات محدودم، همهٔ کار‌هایی‌ رو که می‌‌خواستم برای بابام انجام بدم. خیلی‌ بدو بدو کردم این  مدت، با کلی‌ کار که ریخته بود سرم. حالا جاش خالیه. روز آخر دیگه بریده بودم. دیروز به زور از خواب بیدار شدم، کمی‌ جم و جور کردم و به کارهام رسیدم، غذای دیشب رو گرم کردم، زدم زیر بغلم رفتم لب دریاچه. خیلی‌ خسته بودم، فقط دلم می‌‌خواست بخوام. اول رفتم سراغ مرغابیا، یه عالمه بودن، به همشون نون دادم، کلی‌ به انگشتام نوک زدن، نوکاشون مهربون و پهنه، آدم اصلا دردش نمی‌گیره. اما یکیشون انگشت پامو گرفته بود می‌‌کشید! منم بهش فحش دادم و هار هار خندیدم. بعد دیدم خانواده قو اومدن، مامان و بابا با پنج تا بچه‌هاشون که یهویی بزرگ شدن، دیگه تقریبا قد پدر مادرشون دارن می‌‌شن. همشون هم دست جمعی‌ اعصاب نداشتن و کلی‌ واسه من فیش و فوش کردن! یکیشون که دنبالم کرد، منم کلی‌ جیغ زدمو دویدم رفتم بالای نیمکت چوبی و هار هار خندیدم. بعد یواشی اومدم پایین و گفتم منو می‌‌ترسونی؟! حالا نوبت منه، یه چوب درخت که سرش یه عالمه برگ داشت پیدا کردم و گرفتم دستم، بعد دویدم دنبال قوها، اونا در می‌‌رفتن، منم هار هار می‌‌خندیدم، مُردم از خوشی‌!!! بعد که همهٔ قوهارو فرستادم توی رودخونه و مطمئن شدم که سراغم نمی‌‌یان، غذامو خوردم و گرفتم خوابیدم. بعدشم کتاب خوندم و جدول حل کردم. اومدم خونه به بابا زنگ زدم، دلم براش یه ذره شده...