شنبه، آبان ۱۶، ۱۳۸۸

بچه پر رو!

صبح تا بیدار میشم صدای رادیو مریخ میاد. یه لحظه احساس می‌کنم، چقدر دلم می‌خواست فارسی‌ بود. می‌خوام از اتاق بیام بیرون، چشمم می‌‌افته به کِرِم روی میز. روش به فارسی‌ نوشته داروخانهٔ شبانه روزی. اصلا هم دلم تنگ نشده!

برای دلداریه همون دلی‌ که تنگ نشده می رم توی وبسایت رادیو، آرشیوش که اصلاً کار نمی‌کنه. برنامهٔ روزانه ش هم تا سه‌شنبه به روز شده! امروز که شنبه است. واقعاً که! آدم واقعاً از این همه خدمات متحیر می شه. می‌‌رم سراغ همون یو تیوب و اونجا چند تا آهنگ وطنی گوش می دم. از محمد نوری که همیشه آرزو می‌کنم تا نمرده، یه دفعه برم کنسرتش!


جمعه، آبان ۱۵، ۱۳۸۸

نامه بده!

انقدر خسته‌ام که دلم می‌خواد ۴-۵ ساعت بخوابم، امروز ۲ تا کلاس داشتم که هر دوتاش خیلی‌ خسته کننده بود. واقعاً حوصلم سر رفت. دیگه داشتم خُل می‌‌شدم.
توی راه که برمی‌ گشتم. بوی خوب زمستون می‌‌اومد. بوی چوب سوخته که من عاشقشم. بوی کیک‌ها و شیرینیهای کریسمس با دارچین و حل و زنجبیل. به زودی بازارهای کریسمس باز می‌‌شن و شهر پر از نور می‌شه. انقدر قشنگه که آدم دلش می‌خواد زمستون با همهٔ سردیش، بازم ببیشتر طول بکشه.
نزدیک خونه که رسیدم آقای پستچی رو دیدم، دلم می‌خواست بهش بگم خسته نباشی‌. اما اینجا که معنی‌ نمی‌‌ده. آدم واقعاً بعضی‌ کلمه هارو کم میاره. اینکه دلت میخواد به یکی‌ بگی‌ خسته نباشی‌ اما نمیتونی، یه حس بدیه. انگار که لالی! من عاشقِ پست و نامه ام، چرا هیشکی واسه من نامه نمی‌‌ده؟ این ایمیل لعنتی جای نامه‌های قشنگ رو با دستخط اونی‌ که دوسش داری، گرفته. اصل
اً نامه یه بوی دیگه داره.

سه‌شنبه، آبان ۱۲، ۱۳۸۸

زندگی‌

صبح: هوای سرد، برف ریز که یه نفس می‌‌باره و ماشین‌ها رو سفید می‌کنه. من با چکمه‌های خوشگلِ قهوه ایم که همیشه می‌‌ترسم یه روزی خراب بشه. (چقدر این روز‌ها به از دست دادن فکر می‌کنم)
عصر: سکوتِ خونه، هنوز برف می‌‌یاد، صدای ماشین ظرفشویی، صدای پختن شیر برنج، هنوز برف می‌‌یاد، پورهٔ سیب زمینی‌، هنوز برف می‌‌یاد، بُخارِ پنجره ها، ...

دوشنبه، آبان ۱۱، ۱۳۸۸

پنجشنبه، آبان ۰۷، ۱۳۸۸

سازم کجاست؟ :(


دلم برایِ سازم خیلی‌ تنگ شده. حیف که مدت هاست براش جا و وقتی‌ توی زندگیم ندارم :( اما دلم لک زده براش، برایِ صداش و برایِ اینکه نوازشش کنم. میدونم الان اون ورِ دنیا، بالای کمد تنهای تنها یه کوشه کز کرده. حتماً سردِشه.

بُکُش و خوشگلم کن!

امروز باید واسهٔ ۳۰ - ۲۰ تا آدم حرف میزدم. استرس داشتم. به این فکر کردم که توی اکثر لحظات مهم زندگیم دوست هام پیشم بودن. کسایی‌ که برام آرزوی موفقیت کنن، کسایی‌ که بیان به حرفهام گوش بدن و برام دست بزنن، که بیان تأیدم کنن و بهم بگن خیلی‌ عالی‌ بود. اما الان تنهام. فکر می‌کنم که البته خوبه آدم گاهی تنهایی‌ همه چیز رو تجربه کنه.
بلوزی که خواهرم هدیه داده بود پوشیدم، پالتو ئی که مامانم داده، گردنبند و شالگردنی که دوست مهربونم داده، انگشتری که اون یکی‌ دوستم داده. اینجوری خودمو به اونها یه جوری وصل کردم، یا به عبارتی اونها رو به خودم! احساس خوشگلی‌ و اعتماد بنفس بهم دست داد! از خونه اومدم بیرون، ب
اد میزد توی موهام و من نگران این بودم که مدل موهام به هم بخوره. شالم رو محکم بسته بودم دور گردنم . داشتم خفه می‌‌شدم اما فکر کردم اینجوری قشنگتر و شیک تره، به قول معروف میگن بُکُش و خوشگلم کن! جَو گیر شده بودم احساس می‌کردم مهم شدم و همه دارن نگاهم می‌کنن!
توی راه ذوق زده بودم و هنوز استرس داشتم. پیرزنی که توی مترو روبروم نشسته بود به یه جای نا معلوم خیر شده بود و تند تند داشته پوست‌های اطرافِ ناخون هاش رو می‌‌کَند. پسری که بغل دستش نشسته بود یه کت مردونهٔ سرمه‌ای پوشیده بود با جلیقه اما زیرش زیرپوش پوشیده بود با یه شلوار پاره پوره و یه کیف جِر وا جِر! دلم می‌خواست بهش بگم تو تکلیفت رو با خودت روشن کن، بالاخره کت شلواریی‌ای یا جِر واجِری؟! به خدا بعضی‌ از این آدم‌ها اصلاً انگار حس زیبایی‌ شناسی ند
ارن!
خلاصه آخرین ایستگاه پیاده شدم و دوباره سوار یه اتوبوس شدم که به بیرون شهر میرفت.
هوا تمام وقت ابری و بارونی‌ بود. اونجا که رسیدم استرسم برای یه مدت طولانی‌ از بین رفت چون دیدم آدم‌ها خیلی‌ راحت و خونسرد دور هم نشستن و موضوع اونقدر‌ها هم که فکر می‌کردم پیچیده نیست. البته اونجا همه تقریبا پیرو پاتال بودن و من چون سنم کمتر بود، خیلی‌ به چشم می‌‌یومدم. بعد از اینکه با این کله گنده‌ها قهوه خوردم، به یه کنفرانس خیلی‌ خسته کنند گوش دادیم که خانومه کلی‌ من و مون کرد. همش کاغذ هاش رو گم می‌‌کرد. نمیدونست کجا رو داره توضیح میده. یادش میرفت صفحهٔ بعد رو نشون بده، تقریبا ۱۵۰ بار عینکش رو زد و دوباره برداشت و همه داشتن بیرون یا در و دیوار رو نگاه میکردن. بعد از ناهار نوبت من بود. دوباره استرس گرفتم.
اما
موقعی که من کنفرانسم رو شروع کردم همه من رو چهار چشمی نگاه کردن، بهم لبخند میزدن و نشون میدادن که براشون جالبه، چند تا سوال ازم پرسیدن و هیچ کس در و دیوار رو نگاه نکرد. بعد هم دو بار برام دست زدن، همه تک تک بهم تبریک گفتن و از کارم تعریف کردن. و بالاخره تقریبا همشون من رو تایید کردن.
من هم خیالم راحت شد. و بازم به این فکر کردم که خوبه
آدم‌ خیلی‌ کارهارو تنهایی‌ هم انجام بده تا به خودش ثابت کنه که میتونه از پسش  بر بیاد.
وقتی‌ اومدم خونه دلم می‌خواست ساعت‌ها بخوابم اما از شدت خستگی‌ و هیجان خوابم نبرد.

سه‌شنبه، آبان ۰۵، ۱۳۸۸

ناراحتی‌ یا خوشحال؟

تا حالا برات پیش اومده، خیلی‌ خیلی‌ خوشحال باشی‌ و اونی‌ که دوسش داری خیلی‌ ناراحت؟ تو از خوشحالی‌ جیغ میزنی و بالا پایین می‌‌پری اما اون ناراحت یه گوشه نشسته. تو یه ذرّه عذاب وجدان داری از خوشحالیت، اونم یه ذرّه عذاب وجدان داره از ناراحتیش! اون برای تو خوشحال می‌شه، تو واسهٔ اون ناراحت!