شنبه، آبان ۰۲، ۱۳۸۸

فاصله ...

مدت هاست که متوجه شدم، تمام این سال‌ها ما رو با یه دست چند قدم به هم نزدیک کرده، با دست دیگه کیلومتر‌ها از هم دور. نمی‌دونم چی‌ بگم. کاشکی‌ زودتر متوجه شده بودم. الان نمی‌دونم چطور این همه فاصله رو جبران کنم. چطور شروع کنم. نقاط مشترکمون رو چطور دوباره پیدا کنم. از این راهِ دور ...
کاشکی‌ خودش یه چیزی می‌‌گفت، میگفت که چی‌ دوست داره، چی‌ خوشحالش میکنه.


از روزی می ترسم که دیگه نباشه. بدون خداحافظی بره، قبل از اینکه فرصت جبران پیدا کنم.

سه‌شنبه، مهر ۲۸، ۱۳۸۸

بابا


دختر کوچولویی که روبروی من تو مترو نشسته بود، همچین عاشقانه دستهای پدرش رو توی تمام طول راه توی دست هاش گرفته بود که دلم واسهٔ بچگیم،  پدرم و همهٔ تئاتر‌های عروسکی‌ای که با هم دیدیم تنگ شد :(


یکشنبه، مهر ۲۶، ۱۳۸۸

پیتزا


هوا سرد است، من بلوز شلوار نو سبز مغز پسته‌ای مامان دوزم رو پوشیدم که خیلی‌ نرمه. دارم پیتزا درست می‌کنم و به باغ اسرار گوش میدم. واقعاً این آهنگ اسرار آمیزِ برای من. من رو با خودش به رویاها میبره. چقدر ذهنم شلوغه. همش فکر و خیال ازش رد می‌شه. همش توی ذهنم مینویسم. به داستانی فکر می‌کنم که دیروز نوشتنش رو شروع کردم. از خودم میپرسم، بالاخره این دفعه داستان رو ادامه میدم؟ بالاخره این دفعه تمومش می‌کنم؟ 
 به حرکت موزون کلاس باله فکر می‌کنم، به داستان هام، به نقاشی هام  و از خودم میپرسم می‌خوام چیکاره بشم؟ بعد از این همه سال هنوز نمی‌دونم . 
از توی رویا بیرون میام، میبینم که پیتزاهه خیلی‌ خوشگل شده و یه دفعه احساس زیبایی‌ شناسی‌ بهم دست میده!

جمعه، مهر ۲۴، ۱۳۸۸

پنجشنبه، مهر ۲۳، ۱۳۸۸

تُفِ سربالا توی برف!

اینجا هوا روانیه، دیوانه است! می‌پرسی‌ چرا؟! الان داره برف میاد! یه برف تند و نرم و ریز. یه برف پاییزی! اختلاف دمای امروز با همین روز هفتهٔ پیش ۱۵ درجه است! توی راه که میومدم، بادِ خیلی‌ تندی از روبرو میومد و برف هارو میکوبید توی صورتم . من صورتم رو توی شالِ قشنگ نو م که حسابی‌ گرم و نرمِ قائم می‌کردم. شال بوی زمستون و برف می‌‌داد. بوی آدم برفی با دماغ هویجیش. یاد اون روز‌هایی‌ افتادم که من و مامانم توی برفها دنبال هم میدویدیم و دلم می‌خواد بهش بگم که دلم براش تنگ شده.
خاطرات بچگیم از توی ذهنم تند تند میگذشت، البته نه فقط خوب هاش! من هم همه رو توی ذهنم مثل یه قصه یادشت می‌کردم.  هی‌ می‌خوام دهنمو باز کنم بگم، بگم که چی‌ بود ... اما باز میگم ولش کن تُفِ سربالاست، به کی‌ بگم؟!
 اما من این قصه رو یک روز مینویسم، این رمان رو که بارها و بارها تو ذهنم شروع کردم و هیچ وقت تمومش نکردم. شاید اون روز فردا باشه!


امروز عصری داشتم توی خیابون راه میرفتم، باد خیلی‌ شدید بود و از پشت سر میومد. انقدر هلم داد که گفتم:‌ای بر پدرت! هلم نده، خودم دارم می رم دیگه!

جمعه، مهر ۱۷، ۱۳۸۸

هوا سرد شده


هوا سرد شده، این هوا رو از بچگیم میشناسم، این باد خنک رو که پوستم رو نوازش میکنه و گاهی‌ مورمور م میشه. این روزهای ابری و بوی چوبِ باران خرده. اینجا خونهٔ دومِ منه.

یکشنبه، مهر ۱۲، ۱۳۸۸

گذر زمان


انقدر این ۲ سال زود و فشرده گذشت که اصلا نفهمیدم چی‌ شد! وقتی‌ بهش فکر می‌کنم، یاد این فیلمهایی میافتم که برای صرفه جویی در وقت، قسمتی‌ اززندگی یه کسی رو تند تند نشون میدان. در عرضه ۱۰ دقیقه نشون میده که بچه بوده، بزرگ می‌شه، ازدواج می‌کنه، بچه دار می‌شه، پیر می‌شه و تازه فیلم از اونجا شروع می‌شه! یا اینکه فیلم نشون میده که خانومه داره یه خونهٔ دربِ داغون و به هم ریخته رو تمیز می‌کنه، میشوره، میسابه، رنگ می‌کنه، رختها و ظرفها رو میشوره، و همهٔ این هارو توی یه ربع نشون میده. حالا اینکه اون زن بدبخت چی‌ کشیده تا اون خونه تمیز و مرتب شده، و پدرش در اومده رو نشون نمیده!
حالا منم حس همون زنِ رو دارم. انقدر تند گذشته که پدرم در اومده اما هنوز خودم نفهمیدم چه جوری گذشته و چه جوری پدرم در اومده!
گاهی‌ این مدت مثل فیلم از جلوی چشمم به ترتیب اتفاق می‌گذره. بعد میفهمم که خیلی‌ چیزا است که تغییر کرده. میبینم من هم کلی‌ تغییر کردم.

چطوری اوایل‌ در مقابل بعضی‌ چیزها مقاومت می‌کردم اما الان برام راحت شده. چقدر عوض شدم. وارد یه مرحلهٔ جدیدی از زندگی‌ شدم. هیچ وقت فکر نمیکردم، چیزهایی‌ رو که نمی‌خوام زمانی‌ رو صرف یاد گرفتنش کنم، زندگی‌ اینجا و اینجوری بهم یاد میده. ولی‌ از یاد گرفتنشون خیلی‌ راضی‌ ام.

روزها خیلی‌ زود می‌گذره، نمی‌فهمم کی دوشنبه می‌شه، کی جمعه، دقایق هم، هر دقیقه شمرده می‌شه. هر دقیقه مهّمِ!  
خسته ام، خسته ام، خسه ام...